سلام دوستای گل خودم خوبید...
خب خب اینم از قسمت جدید Ice Pride که
خیلی ها منتظرش بودن چه اونایی که نظر میزارن چه اون
دوستان کم لطفمون که سرسری رد میشن
خب مهم نیست چون گفتم نظرات دیگه برام مهم نیست
....
خب دیگه زیاد منتظرتون نمیزارم

برید ادامه





کیسی با دیدن قیافه بهت زده کیو جونگ لبخندی زد و عینکش رو از روی چشمش برداشت و با ابرو بهش اشاره کرد
-    چرا خشکت زده مگه روح دیدی... نمیخوای دعوتم کنی بیام توووو ...
کیو از جلوی درب کنار رفت و کیسی داخل اومد.عینکش رو بالای سرش گذاشت و نگاهی گذرا به ویلای خالی انداخت و برگشت سمت کیو
-    فقط تو اینجایی پس بقیه کجا هستن...هرچی زنگ زدم گوشیه سوزان خاموش بود اسکارلی هم که جواب نمیده..
کیو اصلا نمیدونست باید چیکار کنه و چی بگه شرایط هرلحظه بدتراز قبل میشد اون ازاتفاقی که برای سوزان افتاده بود اینم از اومدن یه دفعه ایه کیسی ...درمورد سوزان و بقیه چی باید بهش میگفت . اصلاچطوری باید بیانش میکرد ...اون با شنیدن سرماخوردگی اسکارلت کارو شرایط سخت مادرشو ول کرده و امده بود تا اسکارلت رو ببینه و مطمئن بشه که چیزیش نیست بعد حالا اگر شرایط سوزان رو میفهمید زمین و زمان رو بهم میریخت بدتر از این گفتنش به اسکارلت بود گیج شده بود آب دهنش رو به سختی فرو برد و لبخند تظاهری رو مهمون لبهاش کرد و جوابش رو داد
-    اااااا صبح رفتن بیرون برای تفریح... سورنتو... رفتن اوووو ....
حرفش با بیرون اومدن اسکارلت از اتاق سوزان در حالی که به سختی رو پاهاش ایستاده بود نصفه موند..
-    برای چی از تخت بیرون اومدی.؟؟؟ تو اصلا حالت خوب نیست ...
کیسی با این حرف کیو چرخید پشت سرش و با دیدن اسکارت توی اون وضعیت سریع به سمتش رفت و زیر بغلش رو گرفت، رو دستاش بلندش کرد و روی اولین مبل نشوندش خودشم جلوی پاش روی زمین زانو زد و نشست
-    اینطوری گفتی حالت خوبه.؟؟؟
اسکارلت دستشو روی شونه کیسی گذاشت و لبخندی زد
-    من حالم خوبه برای چی مامانو ول کردی اومدی اینجا.؟
-    دارم میبینم چقدر خوبی از صورت رنگ پریده و بدن گر گرفته ات مشخصه...این سوزی کجاست که تورو با این حال ول کرده رفته چرا گوشیش خاموشه.؟؟؟
اسکارلت که انگار چیزی یادش اومده باشه چرخید پشت سرشو به کیو نگاه کرد
-    داشتی با یونگ حرف میزدی چی گفت چرا گوشی سوزان خاموشه...
بعد در حالی که بغض داشت دوباره برگشت  طرف کیسی و دستاش رو نقاب صورتش کرد
-    کیسی نگرانم مطمئنم به اتفاقی برای سوزان افتاده ... از صبح تا حالا گوشیش خاموشه ...منو میبری سورنتو تا با چشمای خودم نبینمش دلم آروم نمیشه...
کیسی میدونست اگر بخواد باهاش مخالفت کنه بی فایده است و خودش با این حالو روزش میخواد بره اونجا..همونطور که به نگاه تب اسکارلت چشم دوخته بود دستای اونو از روی صورتش پایین آورد و بین دستای خودش گرفت
-    معلومه که میبرمت ..اما باید یه قولی بهم بدی.!!!
-    چی هرچیزی باشه قبوله..
-    آفرین چه دختر حرف گوش کنی شدی...خب من میبرمت ولی بعد از اون باید با من بیای خودم ببرمت دکتر..میدونم سوزان بهترین دکترا رو بالای سرت آورده ولی خودم باید ببرمت چکاپ کامل تا خیالم راحت بشه قبوله..؟؟؟
اسکارلت از سرجاش بلند شد و جلوی کیسی ایستاد
-    قبول...حالا بریم ...
کیسی که باورش نمیشد به این راحتی قبول کرده باشه بلند شد و با تعجب جلوش ایستاد
-    باشه...بریم..
لبخند بی جونی زد و دست کیسی رو گرفت تا به سمت در بره اما کیسی از سرجاش تکون نخورد برگشت و با اخم بهش نگاه کرد
-    چرا وایسادی بریم دیگه..
-    با این لباس میخوای بیای...
اسکارلت که با دیدن کیسی انگار جون تازه ای گرفته بود نگاهی به لباسش انداخت و دووید به سمت اتاق سوزان...کیسی از این کاری اون سری تکون داد وچرخید سمت کیو که هنوزگیج بود و نمیدونست باید چیکار کنه
-    اسکارلی گفت داشتی با اون دوستت یونگ حرف ..خب کجا بودن ..؟
کیوجونگ از چیزی که میترسید داشت اتفاق می افتاد...کل بدنش به عرق نشسته بود و رنگ به صورت نداشت بدنش یخ کرده بود خودش هنوز نتونسته بود حرفای یونگ رو هضم کنه چه برسه به توضیح دادنش برای کیسی و بدتر از همه اسکارلت به زور آب دهنش رو قورت داد به چشمای کیسی چشم دوخت ...
-    نمیدونم چطوری برات توضیح بدم ...خب اونا ...
کیسی که به وضوح متوجه رنگ پریدگی صورت کیوجونگ و استرس حرف زدنش شده بود جلوتر رفت و روبه روی اون ایستاد...
-    چی رو نمیدونی چطوری باید توضیح بدی... اونا چی...؟؟؟
کیو چشماشو روی هم گذاشت تا بتونه ذهن آشفته اشو آروم کنه و حرفی که میخواد بزنه رو توی ذهنش جمع بندی کنه ... کیسی با دیدن تردیدش بهش نزدیک تر شد و چند سانتی اون ایستاد
-    چی رو داری ازمن پنهان میکنی .؟؟؟
با این جمله ی کیسی کیوجونگ چشماشو باز کرد و بهش نگاه کرد هرچی زمان بیشتر جلو میرفت گفتن این موضوع براش سخت تر میشد دوباره آب دهنشو رو قورت داد وسعی کرد حرف بزنه
-    اوناااااا ... یعنی درواقع ...سوزااان...
دوباره نتوست جمله اش رو بیان کنه و ساکت شد با این تردید کیوجونگ برای حرف زدن ، کیسی دیگه مطمئن شده بود که یه اتفاقی افتاده و دلیل این بی تابی اسکارلت بیخودی نبوده بیشتر از این طاقت نیاورد یقه کیو جونگ رو گرفت و به دیوار پشت سرش چسبوند...
-    سوزان چی ...اوناااا چی شدن چه اتفاقی افتاده  ... د حرف بزن لعنتی ...
کیو نگاهش رو از چشمای به رنگ خون کیسی گرفت و سرشو چرخوند
-    چطوری بهت بگم خودمم همین چند دقیقه پیش فهمیدم...سوزان اصلا حالش خوب نیست اون توی بیمارستانه..
کیسی با شنیدن این جمله از زبون کیوجونگ دستش از روی یقه اون سرخورد و افتاد
-    چ ...چی شده..سوزان توی بیمارستانه.؟؟؟
کیو سرشو برگردوند تا همه چیزو بهش بگه اما با دیدن اسکارلت که دستش روی سرش بود و توی دهنه درب اتاق سوزان ایستاده بود به سمتش رفت زیر بغلش رو گرفت تا روی زمین نیوفته اما اسکارلت با عصبانیت دستشو از بین دستای اون بیرون کشید و با قدم های لرزونی به سمت کیسی که هنوز توی بهت حرف کیو بود رفت جلوش ایستاد و دستشو روی سینه اون گذاشت و به زور لبهاشو به حرکت درآورد
-    دیدی گفتم یه اتفاااااا...
دیگه نتوست بقیه جمله اش رو کامل کنه و روی سینه کیسی از هوش رفت...  کیسی دستشو دور کمر اسکارلت حلقه کرد تا نیافته و چندتا ضربه ی آروم به صورتش زد و با نگرانی اسمشو به زبون آورد ... کیو کلافه دستی تو موهاش کشید و به آشپز خونه رفت  و با یه لیوان آب برگشت کیسی لیوان رو ازش گرت و کمی لبهای خشک اسکارلت رو تر کرد و رو به کیو گفت
-     برو از تو اتاق یه روپوش براش بیار سویچ ماشین رو هم بیار
کیو طبق خواسته ی کیسی به اتاق سوزان رفت و کمد لباساشو باز کرد و لباسی رو بیرون کشید و بعد از برداشتن سویچ ماشین اسکارلت از روی میز بیرون رفت و به کیسی کمک کرد لباس رو به تن اسکارلت بپوشونه  قبل از اینکه کیسی بتونه حرکتی انجام بده کیو دستشو زیر سر و پای اسکارلت گذاشت و بی توجه به اون به سمت در رفت ... کیسی عصبی نفسشو بیرون فوت کرد و به دنبال اونا رفت ... کیو به همراه اسکارلت صندلی عقب ماشین نشست و کیسی هم بدون از دست دادن یک ثانیه پشت رل نشست.  به شدت نگران بود دلش شور میزد حسابی کلافه و عصبی شده بود از یه طرف اسکارلت از یه طرف مادرش و از همه مهم تر سوزان که در وضعیت بدتری نسبت به بقیه به سر میبرد  ..راولو رو مثل کف دستش میشناخت برای زودتر رسیدن به بیمارستان آمالفی از میون بر رفت با نهایت قدرت پاشو روی گاز میفشرد به بیمارستان که رسیدن سریع از ماشین پرید پایین و به سمت در صندلی عقب رفت و بازش کرد خواست اسکارلت رو بلند کنه که کیو مانعش شد
-     خودم میبرمش اورژانس ، تو برو ببین چه بلایی سر سوزان اومده
نگاهی مردد به کیو انداخت با سرعت به سمت در بیمارستان دوید ...
──────────────────────────────
بیمارستان آمالفی 1 ساعت بعد از ورود سوزان به اتاق عمل
همگی پشت درب اتاق عمل بودن هیچکس حالش دست خودش نبود همه نگران حال سوزان بودن و این نگرانی توی صورت همشون موج میزد... ارمیا دستاشو توی هم قفل کرده بود مدام برای بهتر شدن حال سوزان و زنده موندش دعا میکرد یونگ سنگ هم کنارش نشسته بود و دستاش رو نقاب صورتش کرده بود...جونگمین سرش رو به دیوار تکیه داده بود و آروم آروم اشک میریخت و از پنجره منظره ساحل و برخورد موج به صخره ها رو نگاه میکرد هنوز نمیتونست باور کنه که سوزان روی دستای اون از هوش رفته ...هیونگ جلوی درب اتاق روی زمین نشسته و سرشو توی زانوهاش فرو کرده و چمباته زده بود فقط هیون جونگ بود که مدادم توی راهرو متصل به اتاق قدم میزد و اونو بالا و پایین میکرد و گاهی وقتا هم کلافه دستی به صورتش میکشید تا کسی اشکهایی که ناخودآگاه از چشماش فرود میومدنو گونه هاش رو خیس میکردن نبینه بعدش پشت درب اتاق می ایستاد و سعی میکرد از شیشه کدر درب اتاق اون توووو رو نگاه کنه بلکه بتونه بفهمه سوزان چه وضعیتی داره ... همونطور که سرش رو به شیشه اتاق چسبونده بود یکی از پرستارا سراسیمه بیرون اومدو به سمت ایستگاه پرستاری رفت با این پریشون حالی پرستار همگیشون مسیر رفتن اون رو دنبال کردن و منتظر بودنو یه چیزی از حرفای اون رو متوجه بشن تا بفهمن سوزان در چه وضعیتی به سر میبره
پرستار:
-    هرچه سریعتر به بانک خون ناپل اطلاع بدین برای دریافت گروه خونی با O+  بیمار خون زیادی رو از دست داده افت فشار داره بیشتر از این با دارو نمیتونیم فشارش رو کنترل کنیم توی بیمارستان گروه خونیش موجود نیست بیمار هر لحظه ممکنه وارد کما بشه عجله کنید...(به زبان ایتالیایی)
  هیچکدومشون به جز ارمیا متوجه گفته های پرستار نشد با شنیدن حرفای اون دوباره زانوهاش سست شد و روی صندلی پشت سرش نشست و شروع کرد به گریه کردن، جونگمین و یونگ سنگ که نزدیکترین اشخاص به ارمیا بودن سریع کنارش نشستن جونگمین دستشو روی شونه اش گذاشت و تکونش داد
-    چی شده.؟؟؟چرا یه دفعه اینطوری شدی مگه اون پرستار چی گفت..؟؟؟
ارمیا بدون بلند کردن سرش همونطور که به زمین زیر پاش خیره بود و اشک میریخت جواب جونگمین رو داد
-    گفت که سوزان خون زیادی رو از دست داده و هر لحظه ممکنه بره توی کما
-    وااااااای نه ... خب الان بهش خون میرسونن مگه نه.؟؟؟
ارمیا سرشو تکون داد
-    نه ... بانک خون تا اینجا فاصله زیادی داره نزدیکترین بانک خونه توی ناپله ممکنه تا به اینجا برسه زمان از دست رفته باشه ودیگه نشه...
بغض توی گلوش و هجوم اشک رو گونه هاش فرصت بیشتر حرف زدن رو بهش نداد یا شایدم توان گفتن اینکه چه اتفاقی برای سوزان میوفته رو نداشت...همگی با تصور اتفاقی که ممکنه برای سوزان بیوفته بیشتر به هم ریختن... هیون از شدت عصبانیت دستشو مشت کرد به دیوار کوبید..هیونگ دوباره روی دیوار سر خورد و روی زمین نشست..جونگمین هم از کنار ارمیا بلند شد کلافه و عصبی دستی داخل موهاش کشید و با پا به صندلی های رو به روش لگد زد...یونگ سرش رو از نقاب دستاش بیرون کشید و به ارمیا نگاه کرد
-    مگه گروه خونیه سوزان چیه.؟؟؟
ارمیا بغضش رو فرو برد تا بتونه جواب یونگ رو بده
-    O+   ...
جونگمین به محض شنیدن گروه خونیه سوزان تکیه سرشو از دیوار گرفت وبعد از نگاه گذراش روی سرامیک های سفید دیوار بدون معطلی به سمت ایستگاه پرستاری رفت ؛ جلوی اون ایستاد و به پرستاری که مشغول صحبت با تلفن بود اشاره کرد
-    خانوم من... ببخشید با شما هستم..
پرستار دستشو به نشونه سکوت بالا آوردو اجازه حرف زدن رو بهش نداد.جونگمین هم که به اندازه کافی عصبی بود برای اینکه وقت بیشتر از این از دست نره خم شد گوشی رو از دست اون پرستار گرفت و با شدت سرجاش کوبید
-    خانوم با شما هستم من گروه خونیم O+ من میتونم خون بدم..
پرستار نگاهی بهش انداخت وازش سوالی رو پرسید
-    باهاش نسبتی دارین.؟؟؟
-    آره ... یعنی نه نسبت فامیلی نه باهم دوستیم...
پرستار از سرجاش بلند شد
-    پس باید آزمایش بدین و نمونه خونتون با نمونه خون بیمار تست بشه دنبال من بیاید..
جونگمین سری به نشونه تفهیم تکون داد و دنبال پرستار حرکت کرد...




طبقه بندی: Ice pride،

تاریخ : سه شنبه 24 آذر 1394 | 11:12 ق.ظ | نویسنده : proshat | نظرات

هدایت به بالای صفحه