حرف خاصی نیست









جونگمین سر سوزان رو توی بغلش گرفته بودواشک میریخت فکرشم نمیکرد که شاهد همچین اتفاقی باشه ،نمیتونست باور کنه سوزان روی دستای اون از هوش رفته و هرلحظه داره به مرگ نزدیک تر میشه مچ دستش رو توی دست گرفت و با سر انگشتاش سعی کرد نبض اونو بگیره هرچه بیشتر به مچ دستش فشارمیاورد بیشتر اخماشو توی هم میرفت .سوزان نبض نداشت و این باعث میشد که سیل اشک با هجوم بیشتری روی گونهای خیسش بلغزه .سرشو آروم بالا آورد و در حالی که اشک دید چشماش رو کم کرده بود از توی آیینه  نگاهی به چهره مضطرب هیون انداخت
-    نبض نداره ... هیون سوزان نبض نداره زود باش تا دیر نشده ...
هیون کلافه و نگران از این اتفاقی که خودش رو باعث و بانیه اون میدونست پاشو روی پدال گاز فشار داد و با آخرین سرعتی که میتونست به سمت آمالفی پیش رفت به خاطر سرعت بالای که داشت کمتر از یک ساعت خودشو به اونجا رسوند. وارد ورودیه شهر شد؛ بعد از رد کردنش جلوی یه مغازه ترمز کرد و از مرد مسنی که جلوی درب اون ایستاده بود سوالی رو پرسید  
-    ببخشید آقا بیمارستان...بیمارستان کجاست.؟؟؟
اون مرد که یک کلمه از حرفای هیون رو متوجه نشده بود بدون حرکت ایستاد و با تعجب بهش نگاه کرد؛هیون با نگرفتن هیچ جوابی برای سوالش اخماشو توی هم کشید و دوباره سوالش رو تکرار کرد
-    مگه نمیشنوی بهت گفتم بیمارستان از کدوم طرفه...؟؟؟کرررررررررری با تو هستماااا آهااااااای...
جونگمین دستشو روی شونه هیون گذاشت و تکونش داد
-    آروم باش چی داری میگی اون بیچاره که زبون ما رو متوجه نمیشه...
هیون که تازه فهمیده بود با اون مرد کرده ای صحبت کرده دستاشو مشت کرد و با مشت ضربه های متعددی رو به فرمون کوبید حالش اصلا دست خودش نبود
-    لعنتی ... لعنتی ... لعنتییییییییییی....ازش بپرس بیمارستان از کدوم طرفه...
جونگمین نگاه خیسش رو از هیون گرفت و به اون مرد نگاه کرد و ازش آدرس بیمارستان رو پرسید.مرد نگاهی به بدن بی جون سوزان روی دستای جونگمین انداخت و آدرس بیمارستان رو بهش گفت...جونگمین برای تشکر لبخند بی جونی به چهره اون مرد پاشید و به هیون گفت که حرکت کنه
-    برو هیون .. زود باش ... به چهار راه اول که رسیدی برو سمت راست یکم که جلوتربری بیمارستان مشخصه...
هیون سری به نشونه تفهیم تکون داد و با سرعت از اونجا دور شد و خیابونا رو پشت سر گذاشت و بعد از رسیدن به چهارراه بدون درنظر گرفتن چراغ خطر که حالا داشت قرمز میشد از چهار راه رد شد و طولی نکشید که جلوی بیمارستان ایستاد؛ سریع پیاده شد وسوزان رو از آغوش جونگمین بیرون کشید. روی دستاش بلندش کرد و داخل بیمارستان رفت. جونگمین هم پشت سرش وارد شد؛با ورودشون به بخش اورژانس پرستارها با دیدن سوزان روی دستای هیون به سمتشون رفتن و کمک کردن اونو روی تخت بزاره .دکتر بالای سرش اومد و معاینه اش کرد و دستور بردنش رو داد بعد برگشت سمت هیون و جونگمین و ازشون پرسید که چه اتفاقی افتاده جونگمین هم نگاهی به هیون کرد و جواب دکتر رو داد
جونگمین :
-    اون از یه ارتفاع نسبتابلند.. از بالای آبشار پرت شد توی آبگیر
دکتر نگاه معنا داری بهشون انداخت وسوال دیگه ای رو از جونگمین پرسید
-    چه مدت زیر آب بوده.؟؟؟؟
-    نمیدونم دکتر تقریبا 10 یا 15 دقیقه ...ولی من به محض بیرون آوردنش سعی کردم آب توی ریه هاشو تخلیه کنم تا حدودیم موفق شدم...
دکتر سری تکون داد و دنبال پرستارها و تخت سوزان حرکت کرد اما قبل از دور شدنش هیون به سمتش رفت و دستشو محکم گرفت
هیون :
-    خوب میشه.؟؟؟
───────────────────────────────
کیوجونگ ظرف آبی رو کنار دستش گذاشته بودو مدام حوله ی روی پیشونی اسکارلت رو برمیداشت و خیس میکرد ودوباره روی پیشونیش میذاشت تا شاید تبش پایین تر بیاد. با وجود خنکی هوا بازم تمام صورتش خیس از عرق بود و بدنش به شدت توی تب میسوخت و مدام اسم سوزان رو زیر لب تکرار میکرد.باز هم همون کابوس بازهم صورت غرق درخون سوزان با دیدن دوباره اش جیغی کشید و توی تخت نیم خیزشد. کیو که کنار پای اون نشسته بود سریع دستاش رو روی شونه هاش گذاشت و اونو محکم نگه داشت
-    آروم باش..آروم باش هیچ چیزی نیست  فقط داشتی کابوس میدیدی...
تند تند نفس میکشید و بلند بلند گریه میکرد .انگار اون آبشار حالاسر از چشمای بی رمق اسکارلت بیرون آورده بود.کیوجونگ که تحمل این صحنه رو نداشت سرشو توی بغل گرفت .دستش رو لای موهاش برد و نوازشش کرد تا بلکه بتونه آرومش کنه بعد از گذشت چند دقیقه گریه های اسکارلت به هق هق تبدیل شد.ساکت شده بود و آروم آروم اشک میریخت.کیو با تموم شدن گریه های بلندش اونو از آغوشش بیرن آورد و به نگاه تب دارش چشم دوخت و دستاشو بین دستای خودش گرفت
-    دیدی فقط یه کابوس بود که تموم شد..
اسکارلت سرش رو به نشونه منفی تکون داد
-    نه ... نه من مطئنم یه اتفاقی افتاده من حسش کردم من صدای فریادشو شنیدم .من .. من افتادنشو دیدم ...
───────────────────────────────
با سرعت اون 5 کیلومتر باقی مونده رو پشت سر گذاشت .وارد شهر شد و روی آدرسی که ارمیا بهش داد به سمت بیمارستان رفت...چند دقیقه ای رو پشت چراغ قرمز ایستاد و بعد از سبز شدنش دوباره حرکت کرد و بعد از رد کردنش جلوی بیمارستان ایستاد .هر سه نفرشون پیاده شدنو داخل بیمارستان رفتن...ارمیا سریع به سمت اطلاعات رفت و سراغ سوزان رو گرفت .بعد از اینکه متوجه شد سوزان توی اورژانسه تشکر کرد و بدون در نظر گرفتن تذکرات نگهبان با هیونگ و یونگسنگ وارد اورژانس شدن. یکی یکی پرده های جلوی هر تختو کنار میزدنو برای پیدا کردن سوزان جلو میرفتن؛ تا اینکه نزدیک در ورودی به بخش اصلیه بیمارستان هیون و جونگمین رو به همراه دکتر شیفت دیدنو به سمتشون رفتن.هیون دست دکتر رو گرفته بود وبا اخم بهش نگاه میکرد.ارمیا قدمهاشو سریع تر کرد و کنارهیون ایستاد و بهش چشم دوخت. دکترنگاهی به چهره اخم آلود و وحشت زده هیون و بعد به آستین روپوشش توی دستای اون انداخت
هیون :
-    پرسیدم حالش خوب میشه.؟؟؟
دکتر نگاهشو روی چهر های ناراحت و منتظر بقیه چرخوند و آخر کار نگاهشو روی هیون ثابت کرد
-    چیزی در حد یه جنازه تحویلم دادین...آب توی ریه هاش کامل تخلیه نشده بعلاوه خون زیادی رو از دست داده تازه اگر خون ریزیه داخلی نداشته باشه ...
با تموم شدن جمله اش دستای هیون از روی آستینش سر خورد و پایین افتاد اشک دوباره توی چشمای همگی حلقه زد هیونگ دیگه طاقت نیاورد و همونجایی که ایستاده بود نشست و دستاشو روی سرش گذاشت و شروع کرد به گریه کردن...
دکتر :
-    با گریه کردن حالش خوب نمیشه بهتر براش دعا کنید... یک نفرتون هم همرا من بیاد کارای بستری شدنش رو انجام بده..
جونگمین خواست دنبال دکتر بره اما ارمیا اجازه این کارو بهش نداد و خودش همرا دکتر وارد بخش شد.بعد از انجام مراحل اولیه بستری ارمیا برای اینکه همشون بتونن توی بخش باشن پیش رئیس بیمارستان رفت و بعد از کلی صحبت کردن این اجازه رو ازش گرفت که همشون توی بخش پشت درب اتاق عمل حضور داشته باشن البته فاقد هرگونه سروصدا وشلوغی...
───────────────────────────────
هرکاری میکرد اسکارلت آروم نمیشد از بس گریه کرده بود صداش دیگه درنمیومد و چشماش به رنگ خون بود.وارد اتاق شد روی تخت نزدیک به اون نشستو لیوان دمنوشی رو دستش داد
-    لطفا اینو بخور برای گلوت خوبه تا حدودی هم تبت روپایین میاره
اسکارلت لیوان رو از دست کیوجونگ گرفت و کمی ازش خوردو اونو روی عسلی کنار تخت گذاشت و به چشمای نگران کیوجونگ خیره شد
-    چرا گوشیه سوزان خاموشه ... میشه دوباره زنگ بزنی ...
کیو لبخند تظاهری زد و گوشیش رو از جیبش بیرون آورد از کنار تختش بلند شد و رو به روی پنجره پشت به اسکارلت ایستاد تا موقع زنگ زدن اضطرابشو احساس نکنه ...خودشم حالا دیگه نگران شده بود از صبح تا حالا هرچی زنگ میزد گوشی سوزانو بقیه خاموش بود فقط گوشیه ارمیا و یونگسنگ  روشن بودو زنگ میخورد که اونا هم هیچکدوم جواب نمیدادن...توی لیست گوشیش رفت و دوباره شماره یونگ روگرفت روی آخرین بوق بود که یونگ گوشی رو جواب داد
-    الو کیو...
-    الو کوفت معلوم هست شماها کجایین چرا جواب نمیدین.؟؟؟
-    نپرس اتفاق خیلی بدی افتاده...
با شنیدن این جمله چهره اش کاملا رنگ باخت برای اینکه جلوی اسکارلت صحبت نکنه الکی تظاهر کرد صدای یونگ رو نمیشنوه تا از اتاق بیرون بره ... از اتاق بیرون اومدو داخل سالن رفت نزدیک پنجره ایستاد و دوباره مشغول صحبت شد
-    یونگ چی شده چرا به جز تو و ارمیا گوشیه بقیه خاموشه سوزان کجاست.؟؟حالش خوبه اسکارلت از صبح تا حالا آروم و قرار نداره مدام سراغ سوزانو میگیره...
یونگ نفس عمیقی کشیدو جواب کیو رو داد
-    نه اصلا حالش خوب نیست...اون...اون الان توی اتاق عمله اصلا وضعیت خوبی نداره..
کیو با تموم شدن جمله یونگ دستشو به مبل گرفت تا از افتادنش جلوگیری کنه
-    چ...چررر..چرا...مگه چی شده.؟؟؟
-    از بالای یه آبشار پرت شد پایین..زیاد نمیتونم برات توضیح بدم الان توی بیمارستان آمالفی هستیم ..
به محض اینکه کیو خواست چیزی بگه زنگ در به صدا دراومد همونطور که گوشی توی دستش بود تکیه اش رو از مبل گرفت و چرخید سمت درب
-    این دیگه کیه توی این شرایط..یونگ یه لحظه گوشی دستت...
به سمت درب رفت و درب رو باز کرد اما با دیدن شخصی که پشت درب بودخشکش زد و گوشی از روی گوشش سرخورد..چند ثانیه ای رو شوکه سرجاش ایستاد و دوباره به سختی گوشی رو نزدیک گوشش برد و به یونگ گفت که بهش زنگ میزنه...




طبقه بندی: Ice pride، 

تاریخ : سه شنبه 17 آذر 1394 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : proshat | نظرات
.: Weblog Themes By Scarlett_501501-1.Mihanblog.com :.


ابزار هدایت به بالای صفحه