سلام دوستای خوبم خب
اینم از قسمت بعد داستان پارادوکس دوستان عزیز قسمت بعد احتمال 90 درصد
قسمت آخره پس همراه با نظراتتون راه ارتباطی بدین چون قسمت
آخر رمزیه


و اما گله و شکایت از یه سری دوستان
که با نظرات بیخود جو داستانو بهم میریزن و به جای دادن انرژی مثبت به نویسنده
بدتر گند میزنن به افکارش
....
لطفا از این نظرات بیخودی نزارید چون به شدت حالمو بهم میزنه
البته ببخشید که بی پرده گفتم چون واقعا دیگه داشتم کلافه میشدم
....
نه اینکه نظرات شما برای ما مهم نباشه برعکس نظراتتون خیلی
هم برای ما مهم و محترمه البته تا جایی که یه ایده به نویسنده بده
بعضی از افراد توقع های زیادی دارن
عزیزم دوست گرامی نویسنده ماهستیم پس ما تصمیم میگیریم که داستان چطوری
بر چه منوالی پپیش بره
امیدوارم از رک گویی من ناراحت نشده باشین



حالا زود برید ادامه ببینید چه خبره







در طول راه کیوجونگ یه کلمه هم باهام حرف نزد اونقدر استرس داشتم که دستام یخ زده بودن مدام سر غضرف ها رو میشکوندم تا صدا بدن گاها برمیگشت و نگاهی بهم می انداخت اما چیزی نمیگفت  نمیتونستم نسبت به این موضوع بی تفاوت باشم از به هوش اومدنش ذوق زده بودم اما از طرفی نمیتونستم باهاش رو در رو بشم به علاوه دلم نمیخواست کیوجونگ رو با رفتارم ناراحت کنم میدونستم روی هر حرف و خاطره ای از دنیل حساسه و  واکنش  نشون میده چه برسه به حالا که به هوش اومده بود به بیمارستان که رسیدم با هم با سکوتی که بینمون حکم فرما بود به سمت اتاقش رفتیم . دلم میخواست قبل از دیدن دنیل با کیوجونگ حرف بزنم اما هیچ کلمه ای به ذهنم نمیرسید که اونو به زبون بیارم . پشت در اتاقش که رسیدیم دستم و به سمت دستگیره بردم اما هر کاری کردم نمیتونستم بازش کنم دستام به وضوح میلرزیدن . دلم مثل سیر و سرکه میجوشید . یه قدم عقب کشیدم و نگاهمو از در گرفتم
_ : بیا برگردیم کیوجونگ نمیخوام ببینمش
ترس داشتم از این که ببینمش و همه چیز خراب بشه من کیوجونگ رو دوست داشتم و رابطه ام با دنیل عملا منتفی شده بود پس دلیلی نداشت که بخوام ببینمش خواستم راه مخالف رو در پیش بگیرم که کیو جونگ بازمو گرفت و مانعم شد
_ : به نظرت رفتن کار درستیه ؟؟
به چشماش خیره شدم . نمیدونستم چی میخواد بگه اما حالت خاصی تو چشماش داشت انگار میخواستم مطمئن بشه که دوستش دارم و دنیل رو به طور کل فراموش کردم . سرمو زیر انداختم و گفتم
_ : اگه اوضاع خراب بشه چی ؟؟!!
دسته ای از موهامو که توی صورتم ریخته شده بود  پشت گوشم برد و گونه ام رو نوازش کردم
_ : بهت که گفته بودم فوق فوقش میدزدمت
ساکت بودم اونم چند لحظه مکث کرد بعد دستگیره ی در رو چرخوند  منو آروم به سمت در هل داد بدون اینکه سر بلند کنم وارد اتاق شدم و درو پشت سرم بستم . نگاه های سنگین اون دو نفر رو که روی خودم حس کردم سر بالا آوردم . دنیل رو تخت نشسته بود و با لبخند بهم نگاه میکرد . برعکس آماندا که با چشمای گرد از روی عصبانیت بهم خیره بود . مطمئن بودم قبل از اینکه برسم از سیر تا پیاز قضیه رو برعکس اون چیزی که واقعا وجود داره  واسه دنیل تعریف کرده  . خوبیش به این بود که اونقدر دنیل رو میشناختم که بدونم آدمی نیست که یه طرفه به قاضی بره . وقتی به آماندا گفت که بیرون بره مقداری از جو سنگین فضا برام کاسته شد . برام جالب بود که بدون هیچ اعتراضی اونجا رو ترک کرد . همونطور که با لبخند بهم نگاه میکرد گفت
_ : بیا جلو ... چرا اونجا ایستادی ؟؟
با دست رو تشکش زد یعنی بشین کنارم بغضم گرفته بود یه جورایی خودمو دلیل اون حادثه میدونستم . وقتی کنارش نشستم سرم پایین بود آروم دستشو زیر چونه ام گذاشت و سرمو بالا آورد بهش نگاه کردم اشک تو چشمام حلقه زد اما اون فقط با لبخند نگام میکرد . لحظه ای بعد منو سمت خودش کشید و در آغوشش فرو رفتم
_ : دلم برات تنگ شده بود
مدتی رو به همون حالت گذرونیم بعد سر از آغوشش بیرون کشیدم و با بغض گفتم
_ : دنیل متاسفم . میدونم که همه چیز رو میدونی . من .... من
میخواستم بهش بگم کیو جونگ رو دوست دارم اما روم نمیشد یه جورایی ازش خجالت میکشیدم . خودش با گفتن جمله اش کارم رو راحت تر کرد
_ : دوسش داری ؟؟
سری به نشونه ی بله تکون دادم . بهم گفت
_ : بگو بیاد داخل میخوام ببینم کیه که دل نامزد منو دزدیده
نگاش کردم ساکت بود صداش لحن به خصوصی داشت بدون اینکه چیزی بپرسم یا حرفی بزنم رفتم کیو جونگ رو که دست به سینه به دیوار تکیه زده بود صدا کردم اونم بدون حرف دنبالم اومد انگار انتظارش رو داشت. سر بلند کردم رو در رو چشم تو چشم بهم نگاه میکردن انگار داشتن با نگاه با هم حرف میزدن . بالاخره دنیل سکوت رو شکست
_ : این دختر مال منه
کیوجونگ لبخند کجی زد و یه قدم جلوتر اومد : ولی منو دوست داره اینو از نگاهش میتونی بفهمی
ترجیح میدادم ساکت باشم و هیچی نگام . دوست نداشتم در جدال بینشون شرکت کنم
_ : ازم دزدیدیش
_ : خودش من رو انتخاب کرد
_ : ولی توی انتخابش بی تاثیر نبودی
_ : دوستش داشتم . بهتره بگم واسه بدست آوردنش هر کاری کردم  تا راضی بشه . کاری که تو با وجودی که نامزدت بود نتونستی انجام بدی ... من قلبشو مال خودم کردم
_ : پسر گستاخی هستی . اسکارلت علنا مال منه اگه بخوام میتونم ازت بگیرمش
_ : نمیتونی چون نه من میذارم نه خودش میاد
سکوت بینشون برقرار بود اما این بار دنیل با نگاه من رو میکاوید سرم پایین بود جرات نداشتم بهش نگاه کنم . کم مونده بود بزنم زیر گریه . داشتم کلافه میشدم که یدفعه گفت
-    بیا اینجا اسکارلت ..
بدون گفتن هیچ حرفی به سمتش رفتم..دستمو گرفت و در مقابل چشمای کیوجونگ منو به آغوش گرفت و نگاهش رو به کیو جونگ داد
-    ازش دست بکش اونو بهت نمیدم..
سرم توی آغوش دنیل بود و نمیتونستم صورت کیوجونگ رو ببینم ..اما میتونستم عکس العملش رو نسبت به این کار دنیل تشخیص بدم ..اخماشو توی هم کشید و ازمون رو برگردوند چون طاقت دیدن این وضعیت رو نداشت...در واقع منم حس خوبی نسبت به این کار دنیل نداشتم دستمو توی سینه اش گذاشتم تا خودمو بیرون بکشم اما قبل از من صدای کیوجونگ توی اتاق پیچید
-    لطفا بهش اجازه بده از آغوشت بیرون بیاد تحمل دیدن این صحنه رو ندارم ... من این کارو نمیکنم من ازش نمیگذرم...تو که میدونی منو دوست داره تو ازش دست بکش...چون قلبش هیچوقت مال تو نبوده و نمیشه..
دنیل که انگار با این کارش میخواست کیوجونگ و رفتارش رو نسبت به من محک بزنه حلقه دستاشو باز کرد و بهم اجازه داد از آغوشش بیرون بیام..نگاهی به چهره گرفته ام انداخت ولبخند پررنگی زد و دستاشو سمت لبهام برد .... گوشه های لبمو به سمت بالا کشید تا ناراحتیم تبدیل به لبخند بشه
_ : کیوجونگ  اگه به خاطر تو یه قطره اشک از چشماش بیاد کاری میکنم که حتی اگه همه ی اقیانوس های جهان رو هم بهت بدن تو حسرتش اشک کم بیاری . دارم عشقم رو دو دستی تقدیمت میکنم اما به این معنا نیست که  از دوست داشتنش دست میکشم . باشه برای تو اما عشقش از قلب من بیرون نمیره اینو همیشه یادت باشه...بیا نزدیکتر بیا اینجا...
با تموم شدن جمله دنیل کیو نزدیکتر اومدو کنار من ایستاد دستمو گرفت و توی دست کیوجونگ گذاشت
-    براتون آرزوی خوشبختی دارم..
کیوجونگ که از خوشحالی توی پوست خودش نمیگنجید دستشو به سمت دنیل برد بهش دست داد
-    ازت ممنونم قول میدم اونو خوشبخت ترین دختر روی زمین بکنم ...
از قیافه درهم دنیل معلوم بود که بغض بدجور توی گلوش خونه کرده و داره تمام تلاش خودشو برای پس زدن اون انجام میده ...روشوبرگردوند و دوباره به حرف اومد
-    از اینجا برید میخوام تنها باشم...
لبهامو باز کردم تا حرفی بزنم اما کیوجونگ مانعم شد و با اشاره ابرو بهم فهوند که از اتاق بیرون بریم...از روی تخت بلند شدمو همراه کیوجونگ از اتاق بیرون رفتم به محض بیرون اومدن از اتاق بغضم ترکید و اشکام جاری شد...سرمو تو سینه کیوجونگ فرو بردم به اشکام اجازه دادم جاری بشن ... حس مبهمی داشتم نه ناراحت بودم نه خوشحال انگار توی این لحظه در خلا محض فرو رفته بودم سرمو از آغوش کیو بیرون کشیدمو ازش خواستم که از بیمارستان بیرون بریم اون هم بدون لحظه ای درنگ دستمو گرفت و به سمت خروجی حرکت کرد...
»::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«
وقتی دستش رو گرفت و با هم از اتاق بیرون رفتن به وضوح صدای خورد شدن قلبم رو شنیدم . اسکارلت رو دوست داشتم و فکر میکردم حالا حالا ها نمیتونم فراموشش کنم اما اگه اون منو دوست نداشت نمیتونستم به زور نگه اش دارم . از همون اول هم بهم گفته بود که نمیتونه  با حسی غیر برادرانه بهم دل ببنده . شاید اشتباه از من بود که عاشق خواهر خودم شدم کسی که همیشه من رو مثل برادر دوست داشت یا شایدم تقصیر آماندا بود که برای بدست آوردن عشق یک طرفه اش نسبت به امت منو وارد این بازی کرده بود هر دوی ما قربانی خواسته غیر معقول و عشق کورکورانه آماندا شدیم .. عشقی که از همون اول هم ممنوع بود هم برای من هم برای آماندا...من بیخودی به اسکارلت دل خوش کرده بودم . خیلی ساده اون رو به کیوجونگ بخشیدم اما خوب میدونستم در هر صورت هیچ فرقی به حالم نمیکنه  و اگه انتخاب رو به عهده ی خود اسکارلت هم میذاشتم اون کیو جونگ رو انتخاب میکرد . هر چند میدونستم بهم بی حرمتی نمیکنه و همه ی شرایط رو در نظر میگیره  . میدونستم از مدت ها قبل عاشق کیوجونگ شده و به خاطر من عشقش رو توی سینه حبس کرده و ازش دم نزده . ازش ممنون بودم که به خاطر عشقی که بهش داشتم تا مدت ها خودش رو نادیده گرفت و حرمت عشقم رو نگه داشت . اما دیگه کافی بود اونم حق زندگی داشت حق داشت انتخاب خودش رو داشته باشه .
چشمامو بستم و از خدا خواستم بهترین  سرنوشت رو در زندگی براش رقم بزنه توی دل خودم گفتم
" دوستت دارم اسکارلی . عشق مرده ی من جوری توی قلبم دفنت میکنم که هیچ کس نتونه تو رو از من بگیره حداقل توی قلبم ، توی خیالم مال من هستی "
»::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«
با تقه ای که به درب اتاقش خورد از سفر به گذشته برگشت و در زمان حال قرار گرفت قطره اشک گوشه چشمش رو پاک کرد و با آوردن یه لبخند روی لبش به سمت در چرخید
-    بیا تووو...
با اجازه ای که پروشات برای ورود به اتاق بهش داد دستگیره درب رو چرخوندو وارد اتاقش شد
-    هی چرا اینجا اینقدر سرد و تاریکه.؟؟؟
-    بیا اینجا هیون جونگ بیا ماه رو نگاه کن امشب واقعا چشم نواز شده...
به سمت پروشات رفت و توی نور ماهی که پرتوهاش کف اتاف رو روشن کرده بود ایستاد و به قرص کامل ماه نگاه کرد
-    درسته ماه امشب خیلی نورانی و قشنگ به نظر میرسه...
نگاهشو از ماه گرفت و به نیم رخ گرفته پروشات داد
-    چیزی شده از وقتی از سرکار برگشتی بیرون نیومدی نگران شدم...
چشماشو روی هم گذاشت و طنین صدای هیون رو توی گوشش به نواختن در آورد...آهنگ صداش و بودنش کنار اون براش آرامشی توصیف نشدنی رو به همراه داشت...آرامشی که توی این مدت وادارش میکرد بدون هیچ حد و مرزی حرف هاش رو به زبون بیاره
-    آره یکم دلم گرفته بود خواستم تنها باشم..
-    چرا.؟؟؟
-    چرا چی.؟؟؟
-    چرا دلت گرفته بود.؟؟
-    امروز رفتم بیمارستان ملاقات دنیل ...
-    خب چرا دل تو گرفته مگه اتفاق بدی براش افتاده.؟
-    نه اتفاقا برعکس دیروز به هوش اومده و علائمش نرماله..و مسئله بهترش اینه که کیوجونگ رو پذیرفت و از اسکارلت دست کشید...
-    واقعا...چقدر خوب خوشحال شدم هم به خاطر بهوش اومدنش هم برای کیوجونگ و اسکارلت...امیدوارم دنیل هم عشق واقعی زندگیشو پیدا کنه...اما تو چرا ناراحتی و دلت گرفته اینو نفهمیدم.!!
-    وقتی داشتم از بیمارستان بیرون میومدم جلوی درب ورودی مامان و بابا رو دیدم...بابام... عشق بچگیام حتی جواب سلاممو نداد ازم رو بگردوند ...هه ... مسخره است نه .؟؟؟ خب نبایدم جوابمو نده... دختر بزرگش کسی که جونشو برای پدرش میداد جلوش ایستاد  دست رد به سینه اش زد و خواسته اش رو به بازی گرفت..
-    ولی تو اشتباه نکردی فقط خواستی خودت آینده اتو انتخاب کنی...بالاخره همه چیز درست میشه قول میدم فقط یکم صبر کن...
بعد برای اینکه پروشات رو از این حالو هوا بیرون بیاره دستشو روی شکمش گذاشت و اونو محکم فشار داد
-     اگر از نگاه کردن به ماه سیر شدی زودی بیا بریم که مردم از گرسنگی...بابا روده بزرگه روده کوچیکه رو خورد...
پروشات برگشت و با دیدن قیافه کج و کوله اش که بیشتر برای بیرون کشیدن پروشات از این حسو حال بود نه گرسنگی لبخندی زد و سرشو تکون داد
-    باشه الآن لباسامو عوض میکنمو میام..
هیون هم درجواب لبخند اون لبخند دلنشینی زد و چرخید سمت درب اما قبل از اینکه بیرون بره با صدای پروشات که اسمش رو صدا کرد منتظر سرجاش ایستاد تا ببینه چی میخواد بهش بگه...
-    هیون جونگ...
-    بله ...
برای لحظه ای از صدا کردنش مردد شد چشماشو روی هم گذاشت و دم آرومی از هوای سردی که تو اتاق بود گرفت و ریه هاشو از هوای تازه پر کرد...این هیون جونگی که توی این دوماه باهاش زندگی کرده بود با اون هیون جونگ و شناختی که قبلا ازش داشت خیلی فرق میکرد.. علاوه بر همخونه شدنش با اون پیشنهاد کاری پدر کیوجونگ رو برای کار و همراهی  با کیو توی پروژه هتل رو به پروشات داده بود و باعث شد که توی شرکت پدر کیوجونگ مشغول به کار بشه...درسته اون موقع تمام تقصیرا رو پروشات به گردن گرفت ولی اون فداکاری رو هیون با محبت هاش به پروشات جواب داد... توی این مدت همیشه همراهش بود و توی بدترین شرایط تنهاش نگذاشت و باعث شد با وجود اون غم بزرگ توی دلش لحظات قشنگی رو کنار اون سپری کنه ... حالا قلب توی سینه اش برای اون میتپید درسته پروشات عاشق هیون جونگ شده بود...پس به تردیدش پایان داد وچشماشو باز کرد شاید به خاطر اینکه نمیدونست هیون نسبت به علاقه اش چه عکس العملی نشون میده به عشقش اعتراف کنه اما میتونست برای این همه مهربونیش حداقل ازش تشکر کنه نگاهشو به هیون داد و لبهاشو به حرکت درآورد
-    ازت ممنونم..
-    برای چی تشکر میکنی..؟؟؟
-    برای اینکه دو ماه پیش سر راهم سبز شدی و تنهام نذاشتی..برای اینکه هستی..
هیون جوابش رو با آوردن لبخند قشنگی روی لبش داد و به سمت درب رفت
-    زودتر بیا شام از دهن افتاد...
از اتاق بیرون اومد و درب رو پشت سرش بست وبا همون فکر مشغولش از این رفتار پروشات به سمت میز رفت و تا اومدنش سری به گذشته زد..
فلش بک
بعد از اون همه جر وبحث دعوا از خونه ی آقای سوآن بیرون اومد و بدون رفتن به سمت ماشینیش مسیر کوچه باغی که به پارک کوهستانی اتنهای اون ختم میشد رو در پیش گرفت...خیلی بهم ریخته و کلافه بود... پروشات تمام تقصیرا رو گردن گرفت...توی این مدت تونسته بود بهفمه که هیون به خاطر یه سری مسایل که چیزی در موردش نمیدونست با خانوادش مشکل داره و به خاطر همین تنها زندگی میکنه پس هیون جونگ رو بی تقصیر جلوه داد و همه مشکلات رو به جون خرید... هر چند پروشات توقع نداشت پدرش جلوی هیون جونگ و آقای کیم خردش کنه ولی بازم حرفی نزد و سکوت کرد...و همین سکوت پروشات برای دفاع از اون بیشتر اذیتش میکرد...دختر لجوج ،مغرور و یک دنده ی آقای سوآن سردسته گروه دخترا توی دانشگاه ؛کسی که در این مدت 3-2 سالی که توی یه دانشگاه باهم درس میخوندن تلافی ، انتقام و سر به سر گذاشتن گروه پسرا یکی ار تفریحاتش بود حالا برای نجات دادن اون از بحث با خانواده اش خودش تنها رو مقصر جلوه داده بود...مدتی رو توی پارک نشست تا بتونه خودش رو آروم کنه و به یه راه حل برسه...راه حلی که پروشات رو از زیر این همه فشار خلاص کنه درست نبود توی این موقیعت بخواد تنهاش بزاره ...اینقدر غرق فکر کردن شد که متوجه گذر زمان نبود بعد از گذشت چند ساعت نسبتا طولانی با صدای دوتا گربه که باهم سرجنگ داشتن ... روی سر کله هم میپریدن و صداشون کل اون محوطه رو در برگرفته بود نگاهش رو از پرتو چراغ های شهر گرفت و نگاهی به اونا انداخت
-     شما هم نمیخواید بزارید یکم توی این سکوت آرامش داشته باشم..؟
برای چند لحظه بهشون نگاه کرد که چطوری پنچه هاشون رو به طرف همدیگه حمله ور میشدن و هرکدوم با زدن یه ضربه به دیگری اون ضربه ای که طرف مقابل بهش زده بود رو تلافی میکرد...ناخودآگاه یادش به خودش و پروشات افتاد...چقدر این دوتا گربه رفتارهاشون شبیه اونا بود لبخند بی جونی زد و بدون نگاه کردن به ساعتش از سرجاش بلند شد... توی اون لحظه زمان براش معنایی نداشت شاید هم دلش نمیخواست گذر زمان رو بدونه...به راه افتاد و همون مسیری که رفته بود و برگشت نزدیک ماشینش ایستاد و از همون فاصله به پنجره اتاق پروشات که روبه کوچه باز میشد نگاه کرد چراغ اتاقش خاموش بود گوشیش رو در آورد تا بهش زنگ بزنه اما همون موقع درب وردی باز شد و در کمال تعجبش پروشات رو دید که با یه چمدون توی دستش از خونه بیرون اومد...خودش رو عقب کشید و پشت دیوار پنهان شد...چون ماشینش رو توی تاریکی و با فاصله پارک کرده بود پروشات متوجه اون نشد...دسته چمدونش رو بالا کشید و مسیر مخالف هیون جونگ رو به سمت خیابون در پیش گرفت...از پشت دیوار بیرون اومد و رفتنش رو تماشا کرد...چرا این موقع شب از خونه بیرون اومده بود.؟؟ این سوالی بود که داشت توی ذهنش رژه میرفت اما با به یاد آوردن حرفی که صبح جلوی کافی شاپ بهش زده بود جواب سوالش رو گرفت...اون گفته بود یه مدت از خونه میره تا همه چیز به حالت عادیش برگرده...ولی اون کجا میخواست بره خونه اسکارلت..هتل یا شایدم از این شهر... لحظاتی رو متفکرانه توی همون حالت گذروند و روی فکری که ذهن آشفته اش رو به بازی گرفته بود متمرکز شد...با بیرون رفتن پروشات از کوچه به افکارش پایان داد و سوار ماشینش شد و آروم حرکت کرد...پروشات اینقدر غرق در خودشو افکارش بود که اصلا متوجه پیچیدن ماشین هیون توی خیابون و حرکت اون پشت سر خودش نبود...بعد از اینکه مدتی رو توی پیاده رو قدم زد ایستاد و همون موقع هیون سرعتش رو زیاد کرد و کنارش با شدت روی ترمز زد که باعث شد پروشات یکه ای بخوره و زوی زمین بیوفته با زمین خوردنش قهقه ی بلندی سر داد و از ماشین پیاده شد به سمتش رفت و جلوش نشست و دستشو به طرف اون دراز کرد
-    هی خانوم کوچولو خوب نیست این موقع شب تنها توی خیابون راه بری...
پروشات که حالا ترس سرشو پشت جمدونش قایم کرده بود با شنیدن صدای هیون جونگ سرشو بالا آورد و به اون که با یه لبخند که تمام دندون های یکدستش رو به نمایش گذاشته بود نگاه کرد...اخم کمرنگی رو مهمون پیشونیش کرد و دندوناشو روی هم فشار داد
-    یا کیم هیون جونگ ... تو نمیتونی مثل آدم رفتار کنی ...نزدیک بود از ترس سکته کنم
با بیرون اومدن این حرف از دهن پروشات لبخندی که روی لبش خودنمایی میکرد محو شد...نگاهش رو از پروشات گرفت و به سمت مخالف داد
-    نه تو آدم بشو نیستی..فکر کردم خون مغزت رسیده آدم شدی!!!خب عقل کل اگر این موقع شب به جای من یکی دیگه بود یا چندتا جوون مست که باید به جای ترس واقعا سکته میکردی ... آخه دختر تو روی چه حسابی این موقع شب از خونه بیرون زدی اصلا فکر نکردی ممکنه یه بلایی سرت بیاد...خدا رو شکر کن که من جلوی درب خونتون ایستاده بودمو دنبالت اومدم...
-    تو منو زیر نظر گرفتی...چرا اونجا بودی.؟؟؟
-    هوووووووووف...از وقتی از خونتون بیرون اومدم همونجا بودم...البته اونجا اونجاهم نه رفته بودم پارک کوهستای انتهای کوچتون...وقتی داشتم برمیگشتم تو رو دیدم...خب دیگه بلند شو کجا میخواستی بری من میبرمت...
پروشات که نمیدونست چیکار باید بکنه دست هیون جونگ رو گرفت و بلند شد
-    خب منو تا یه هتل برسون خیلی خسته ام میخوام یکم استراحت کنم
-    حدسم درست بود...برو سوار شو...
چمدونش رو برداشت و اونو عقب ماشین گذاشت...سوار ماشین شد و به را افتاد ... مدتی که از رانندگی کردن هیون توی خیابونا گذت بالاخره ماشین رو نگه داشت ... پروشات اینقدر مشغول فکر کردن بود که اصلا متوجه رد کردن خیابونا نشد با ایستادن ماشین از عالم فکر و خیال بیرون اومد و گیج نگاهی به اطرافش و بعد به هیون انداخت
-    اینجا که خونه توئه ... قرار بود منو ببری هتل برای چی اومدی اینجا...
هیون همونطور که ماشینو خاموش میکرد سویئچ رو از داخل استارت بیرون میکشید جوابش رو داد
-    خب اینجاهم هتل دیگه...منتها به جای هفت ستاره...6 تا و نصفیه..
-    مسخره بازی در نیار هیون جونگ...دارم جدی حرف میزنم
-    حتما حرفت مسخره بوده که مسخره جوابتو دادم...ببین پروشات درسته تو تمام تقصیرا رو گردن گرفتی...ولی خودم که میدونم منم توی این ماجرا مقصر هستم...پس نمیتونم اینطوری تنهات بزارم...توی خونه من یه اتاق خالی هست که استفاده ای ازش نمیشه...یه مدت رو اینجا بمون بعد اگر نخواستی میتونی بری ولی الان توی این شرایط بهتره که اینجا باشی...نگران هم نباش تا خودت نخوای به کسی نمیگم که اینجایی...
-    ولی ...
-    ولی نداره پیاده شو..
اینو گفت و از ماشین پیاده شد...چمدون پروشات رو برداشت و به سمت درب رفت و منتظرش ایستاد...اونم با یه لبخند روی لبش از ماشین پیاده شد و به سمتش رفت...




طبقه بندی: ♪♪ ParaDox ♪♪ Compeleted،

تاریخ : یکشنبه 15 آذر 1394 | 09:55 ب.ظ | نویسنده : proshat | نظرات

هدایت به بالای صفحه