صورتش خیس عرق بود و تنش توی تب میسوخت به سختی نفس میکشید کابوس برای لحظه ای دست از سرش برمیداشت ...″خودش رو ایستاده بالای یه دره میدید که به چهره غرق در خون سوزان خیره شده و نمیتونه هیچ کاری براش انجام بده فقط جیغ میزنه و گریه میکنه″...با وحشت چشماشو باز کرد و توی تختش نیم خیز شد نفس هاش به شماره افتاده بود دستی به صورت گر گرفته اش کشید اونقدر داغ بود که حس میکرد لبهاش دارن آتیش میگرن حواسش سر جاش نبود. بی اختیار از تخت پایین اومدو به سمت کمدش رفت یه روپوش برداشت وتلو تلو خوران به سمت در رفت انگار که مسخ عالم هذیون باشه نمیدونست داره چیکار میکنه... پله ها رو به سختی پشت سر گذاشت و پایین رفت گلوش از خشکی میسوخت و لبش پوست پوست شده بود...کیوجونگ که روی کاناپه لم داده بود و مشغول تماشای تلوزیون بود با دیدن چهره رنگ پریده اسکارلت به سمتش رفت ونزدیکش ایستاد
-    اسکارلت خوبی...؟؟؟
اسکارلت سری تکون داد و به زور لبهاش رو به حرکت درآورد
-    خوبم باید برم ... اون .. اون حالش خوب نیست ..
-    کی..؟ کی حالش خوب نیست تو خودت از همه بدتری..!!!
تکیه دستش رو از دیوار گرفت و قطره اشکی آروم از گوشه چشمش پایین ریخت
-    من دیدم اون افتاد ...مطمئنم یه چیزی شده .. من دیدمش باید برم ...
با تموم شدن جملش پاهای سستش رو به حرکت درآورد تابه سمت در بره اما کیو بازوش رو گرفت و مانعش شد
-    کجا می ..... واااای خدای من تو چرا اینقدر داغی...تو داری توی تب میسوزی داری هذیون میگی...
اسکارلت بی توجه به حال خودشو حرفای کیو دستش رو به سختی بالا آورد تا بازوش رو از دستای کیو آزاد کنه
-    ولم کن من باید برم...بهت گفتم ولم کن ...
قبل از اینکه کیو بازوش رو ول کنه و بتونه حرکت کنه زانوهاش سست شد ،دیگه توان سرپا ایستادن رو نداشت به یقه لباس کیو چنگ زد و روی زمین افتاد؛ اما قبل از اینکه زمین بخوره کیو گرفتشو روی دستاش بلندش کرد...با عجله اونو به سمت اتاق سوزان برد و روی تخت خوابوندش موهای توی صورتش رو کنار زد و سریع به سمت سرویس داخل اتاق رفت یه حوله تمیز برداشت و اون رو کامل با آب خنک خیس کردو به سمت اسکارلت برگشت.اونو روی پیشونیش گذاشتو از اتاق بیرون اومدو از داخل جعبه کمک های اولیه و داروهای خود اسکارلت قرصها و شربت های تب برش رو برداشت و دوباره به سمت اتاق سوزان برگشت ...
――――――――――――――――――――――
صدای جیغ سوزان و فریاد بلند اسم سوزان از دهن هیون و پرکشیدن یکدفعه ای پرنده های داخل درختها رعشه ی بدی رو به تن اون منطقه انداخت...لباس سوزان توی شاخ و برگ بیرون اومده از دل اون آبشار گیر کرده بود .سوزش بدی رو توی پهلوش احساس میکرد درد شدیدی داشت ولی بازم با یه دست یکی از شاخه ها رو گرفته بود تا پایین نیوفته و از هیون کمک میخواست..اما به خاطر فشار آبی که روی سرش ریخته میشد و شکستن شاخه ای که بهش گیر کرده بود دستش ول شد و با شدت توی آبگیر پایین آبشار پرت شد.. هیون بهت زده بالای آبشار ایستاده بود و با چشم دنبال سوزان میگشت امید داشت شنا بلد باشه و از آب بیرون بیاد ... همزمان با پرت شدن سوزان توی آب هیونگ و جونگمین نزدیک آبگیر رفتن صدای فریاد ″ سوازن ... سوزان ″ گفتنشون وحشت بدی رو به دل اون آبگیر انداخت ... ارمیا گیج ازاتفاق افتاده دستشو روی دهنش گذاشته بود و مردد مردمک چشمش رو روی سطح آب میچرخوند
-    اون شنا کردن بلده ... امکان نداره نمیتونه بیشتر از این اون توووو بمونه ... نه نمیتووووووووونه...سوزان ...سوزااااااااااااااان...
با فریاد آخر ارمیا جونگمین و هیونگ با هم توی آبگیر پریدن ارمیا هم به سمت آبگیر حرکت کرد اما یونگسنگ اونو محکم از پشت بغل کرد و اجازه حرکت کردن رو بهش نداد.ولی اون مدام جیغ میکشید و سعی داشت خودشو از حصار دستای یونگ بیرون بکشه به سمت آبگیر بره...هیون از رودخونه بیرون اومد و در امتداد آبگیر شروع کرد به دوییدن کمی که ارتفاعش از سطح آبگیر کمتر شد نفس عمیقی کشید و توی آبگیر پرید...هیونگ  و جونگمین  که هر کدوم یه طرف آبگیر بودن سر از آب بیرون آوردنو با دوباره نفس گرفتنشون زیر آب رفتن . هیون هم بعد از اینکه چند دقیقه ای رو زیر آب شنا کرد بیرون اومد تا دوباره نفس بگیره و بعد همزمان با جونگمین هردونفرشون به سمت زیر آبشار شنا کردن ...با دیدن سوزان که لباسش به کنده ای که زیر آبشار داخل آبگیر گیر قرار داشت گیر کرده بود و نیمی از بدنه کنده روی پاش بود به سمتش رفتن...اما فشاری آبی که از بالا به پایین میرخت مانع حرکت سریع هیون و جونگمین و شنا کردن روی سطح آب میشد. هردونفرشون بیرون اومدنو بعد از نفس گرفتن دوباره با اشاره سر به هم دیگه به سمت سوزان زیر آب رفتن...بالاخره با هر زحمتی که بود خودشونو به بدن نیمه جون سوزان رسوندن. به خاطر برخورد سرش با تیکه سنگی که اونجابود بیهوش بود. جونگمین خودشو زیر بدنش برد و هیون سعی کرد لباسش رو آزاد کنه ...با آزاد کردن لباس سوزان  و کنار زدن اون کنده ی درخت بدنش سبک تر شد و جونگمین سریع خودشو بالای سطح آب رسوندو با کمک هیونگ که حالا به سمتش میرفت اونو از آبگیر بیرون کشیدن. جونگمین همینطور که سر سوزان رو توی بقلش گرفته بود و گریه میکرد آروم اونو روی زمین گذاشت و شروع کرد با دست به صورتش ضربه زدن و مدام صداش میکرد
-    سوزان چشماتو باز کن...خواهش میکنم ...  خواهش میکنم چشماتو باز کن سوزان ..
بیشتر بدنش زخمی بود بالای ابروش شکافته و گوشه لبش دریده شده بود بازوش به خاطر گیر کردن توی شاخ و برگ درخت ها شکافته و دهن باز کرده بود وپهلوشم که موقع پرت شدن پاره شده بود. خون زیادی رو از دست داده بود ...هیونگ روی دوتا زانو بالای سرش نشسته بود گریه میگرد ارمیا و یونگسنگ برای رسیدن به اونا کل آبگیر و دور زدن و دوییدن هیون از آب بیرون اومدو پشت سر جونگمین ایستاد...جونگمین هرچی اونو صدا میکرد جوابی نمیشنید اشکاشو با پشت دست پاک کرد به سوزان نگاه کرد
-     نه اجازه نمیدی اینطوری بری ...
سر سوزان رو صاف کرد و با دستاش بالا و پایین لبهاش رو فاصله داد نفس عمیقی کشید و لبهای خودشو روی لبهای سوزان گذاشت و شروع کرد بهش تنفس منصوعی دادن وبعد از اون به قفسه سینه اش فشار آوردن چندین بار این کارو تکرار کرد با آخرین فشاری که به قفسه سینه ی سوزان وارد کرد سینه اش خس خس بدی کرد و نفسش برگشت جونگمین سریع برش گردنو تا تمام آبی که توی ریه اش جمع شده بود بیرون بیاد...بعد از بیرون اومدن آبها از ریه اش سرشو برگردونو نگاش کرد
-    صدا میشنوی سوزی حالت خوبه...؟سوزی خوبی.؟؟؟
سوزان با برخورد مدام دست جونگمین به صورتش گوشه چشمشو به زور باز کرد و با دیدن اون بالای سرخودش لبخند بی جونی زدو دوباره روی دستاش غش کرد و از هوش رفت ... هیون با غش کردن دوباره سوزان دیگه طاقت نیاورد و به سمتش رفت؛ گوشه لباس روییش رو با دندون پاره کردو دور بازو و پهلوی شکافته شده سوزان بست و نگاهشو به جونگمین داد
-    بلند شوووو باید سریع ببریمش بیمارستان ...
سوزان رو از توی بغل جونگمین بیرون کشید و روی دستاش بلند کرد و به سمت جایی که ماشینا رو پارک کرده بودن رفت...هیونگ که هنوز باورش نمیشد خوشی چند دقیقه پیششون با این اتفاق به ویرونی کشیده شده باشه با بلند شدن جونگمین و هیون دستاشو تکیه گاه بدنش کردو بلند شد و به سمتشون دووید
-    منم باهاتون میام نمیخوام سوزان رو تنها بزارم ...
ارمیا و یونگسنگ که مجبور شده بودن برای رسیدن به اونا کل مسیر آبگیر رو دور بزنن همزمان با رسیدن هیون و جونگمین به پارکینگ و ماشین خود سوزان پیش اونا رسیدن.جونگمین درب عقب ماشینو باز کرد و روی صندلی عقب نشست هیون هم سوزان رو روی پاهاش گذاشت و به سمت درب راننده حرکت کرد. ارمیا با دیدنشون سرعتش رو بیشتر کرد و به اونا نزدیکتر شد نگاهی به چهره رنگ پریده و بی جون سوزان انداخت و اشک از چشماش سرازیر شد
-    کجا ... کجا میبرینش ...
هیون :
-    بیمارستان ..
-    ولی اینجا که بیمارستانش مجهز نیست اصلا بیمارستان نداره ...
-    بهتر از هیچیه ...
-    برو آمالفی سریع برو اونجا
هیون با عصبانیت اخماشو توی هم کشید و سر ارمیا داد زد
-    چطووووووووووری برم؛ اونجا دیگه کجاست.؟؟؟؟
-    سه مایلی اینجاست ورودی دهکده تابلوش زده شده از جاده ساحلی برو خواهش میکنم سریع ببریدش بیمارستان اونجا...
هیون با همون اخم روی پیشونیش  سری به نشونه تفهیم تکون داد و نگاهشو به یونگ داد
-    هی یونگ ..هیونگ حالش اصلا خوب نیست خودت رانندگی کن...
پشت فرمون قرار گرفت وبعداز استارت زدن با سرعت به راه افتاد...












«خب اینم از آبشار فقط یکم ارتفاع و شدت فشار آب رو بیشتر و عمق آبگیرم عمیق تر و عرضشم بیشتر در نظر بگیرید»





طبقه بندی: Ice pride، 

تاریخ : سه شنبه 10 آذر 1394 | 06:00 ب.ظ | نویسنده : proshat | نظرات
.: Weblog Themes By Scarlett_501501-1.Mihanblog.com :.


ابزار هدایت به بالای صفحه