حرف خاصی ندارم







هرکاری میکرد هیون اجازه ردشدن رو بهش نمیداد دیگه داشت کلافه میشد این جاده جای مناسبی برای این کار نبود مخصوصا الان با این سرعت چون تا چند متر دیگه قسمتی از جاده که آسفالتش خراب شده و یه گودی کوچیک رو توی جاده درست کرده پیش روشون قرارمیگرفت و اگر هیون با همین سرعت میرفت ممکن بود ماشینش محرف بشه ، پس باید جلوش قرار میگرفت و مانع این سرعت زیادش میشد . پیچ خطرناکی جلوی روشون قرار داشت چشماشو برای لحظه ای بست و ماشینش رو توی دنده سرعت گذاشت.پاشو روی پدال گاز فشار داد و با ریسک بالایی و با سرعت زیاد از سمت راست هیون  سبقت گرفتو ازش رد شد. جلوی اون قرار گرفت فاصله اش رو با اون زیاد کرد و بعد از فاصله گرفتن ازشون ماشین رو به کنار جاده هدایت کرد و درست یک متری اون گودال ماشین رو نگه داشت.  با عصبانیت از ماشین پیاده شده و به سمت وسط جاده رفت .هیون که از دور داشت باسرعت میومد با دیدن سوزان وسط جاده پاشو از روی پدال گاز برداشت و سریع ترمز گرفت که این شدت ترمز باعث شد رد لاستیکهاش روی آسفالت اون جاده نقش بندازه  و بتونه ماشین رو با فاصله کمی از سوزان نگه داره. اون هم با عصبانیت کمربندش رو باز کردو از ماشین پیاده شد و همونطور که به سمت سوزان میرفت با صدای بالایی شروع کرد سرش داد زدن
-    مگه دیوونه ای دختره ی احمق اگر میخوای خودتو بکشی راه های دیگه هم هست چرا میخوای خودتو جلوی ماشین من بندازی،چرا خود نمایی میکنی میخوای  شایدم میخوای بگی توی رانندگی خیلی خبره ای آره.؟؟؟
سوزان اخماشو توی هم کشید و با دست ضربه آرومی تخته سینه هیون کوبید .انگشت اشاره اش رو سمت رو به روی صورتش گرفت و مثل خودش شروع کرد به داد زدن
-    احمق تویی که که موقعیت شناس نیستی اگه خیلی دلت میخواد با من کل بندازی و رانندگیت و به رخ من بکشی این جاده جای مناسبی براش نیست ،احمق تویی که توی جاده ای که هیچ شناختی ازش نداری و نمیدونی چی قرار رو به روت قرار بگیره با سرعت میری و مثل بچه ها رفتار میکنی.  درسته این جاده یه جاده فرعی و خلوته ولی دلیل نمیشه که هیچ خطری نداشته باشه؛ اگر ازت سبقت نمیگرفتم و اینطوری باعث نمیشدم بایستی الان با رفتن چرخ ماشینت روی این گودی منحرف شده بودیو به کوه برخورد میکردی یا اینکه وسط دره بودی . اینم بدون اگر به خاطر ارمیا و جونگمین نبود این کارو ازت دریغ نمیکردم تا نتیجه این تخس بودنو غرور بیجاتو ببینی. حالا هم بهتره سوار بشیو آروم پشت سر من بیای برای مسابقه دادن وقت زیاده آقای خودنما...
با تموم شدن حرفاش بدون منتظر موندن برای عکس العمل هیون که با این حرفای سوزان اخم روی صورتش هرلحظه بیشتر میشد انگشت اشارش رو از جلوی صورت اون پایین آورد و برگشت به سمت ماشین خودش اما قبل از سوار شدن از کنار جاده یه تیکه سنگ برداشت و با حرص به سمت دره ی اون سمت جاده پرت کردو بعد از نگاه غضبناکش به هیون سوار شدو آروم از کنار اون گودی حرکت کرد...
――――――――――――――――――――――――
با شنیدن صدای استارت ماشینا از گوشه پنجره اتاقش نگاهی به بیرون از ویلا انداخت و با مطمئن شدن از رفتن بقیه گوشه پرده توی دستش رو رها کرد و بیرون رفت.قبل از پایین رفتن از پله رو به روی درب بسته اتاق اسکارلت قرار گرفت و دستش رو روی قلبش گذاشت نفس عمیقسی کشیدو تقه ی آرومی به درب اتاق زد و چند لحظه ای رو صبر کرد بعد از اینکه صدایی از اتاق شنیده نشد آروم دستگیره در رو چرخوند و سرش و از لای درب داخل برد.با دیدن چهره غرق در خواب اسکارلت لبخندی زد و دوباره آهسته درب رو بست. لبخند روی لبش رو پرنگ تر کردو با خوشحالی از پله ها پایین رفت.به سمت آشپزخونه حرکت کردو از توی یخچال وسایلی که برای درست کردن سوپ احتیاج داشت رو برداشت با این تیر دوتا نشون میزد هم اینکه برای اسکارلت سوپ درست کرده بود و یه موقعیت عالی برای حرف زدن و در کنار اون بودن رو داشت هم یه چیزی برای ناهار خودش آماده میکرد وسایلو روی میز وسط آشپزخونه گذاشت و مشغول شد.بعد از گذشت 45 دقیقه تمام مواد رو درست کرده بود و توی قابلمه در حال پختن بود قاشقی رو برداشت و داخل سوپ در حال پختن برد و کمی از طعمش رو چشید 
-      … Wooowقربون اون دست و پنجه ات کیوجونگ…
دست پخت خودشو تحسین کرد و درب ظرف رو گذاشت و زیرش رو کم کرد تا خوب جا بیوفته. میز غذاخوری رو تمیز کرد و اون رو با سلیقه چید . بعد به سمت سالن رفت و رو به روی تی وی نشست و منتظر بیدا شدن اسکارلت موند.
――――――――――――――――――――――――
2ساعت بعد از اتفاق توی جاده و دعوای مختصر هیون و سوزان از جاده فرعی به سمت جاده اصلی  رفتنو وارد سورنتو شدن برای ناهار به یکی از رستورانهای توریستی اون منطقه رفتن و بعد از خوردن ناهار و اتمام غذاشون به گشت و گذار توی دهکده و جاهای دیدنیش پرداختن .بعد از گشتن توی کل دهکده دوباره سوار ماشیناشون شدنو خیابون اصلی دهکده رو رد کردن و به سمت صخره های زیبا و مناظر بی نظیر سورنتو رفتن. ماشینا رو کنارآبگیر پارک کردن و به سمت بالای کوه و آسیاب متروکه ی معروف حرکت کردن ... سوزان و هیونگ و جونگمین مدام دنبال همدیگه میکردنو از لا به لای درختا و بوته های سرسبز اون منطقه رد میشدنو به محض دیدن یه منظره قشنگ برای عکس گرفتن می ایستادنو از خودشون سلفی های مختلف میگرفتن و اذیت میکردن...ارمیا و یونگسنگ هم باهم گرم صحبت بودن و از زیبایی اون منطقه تعریف میکردن. فقط هیون بود که عقب تر از بقیه راه میرفت و ترجیح میداد خودش تنهایی از طبیعت اونجا لذت ببره...بعد از طی کردن یه مسافت زیاد تقریبا بالای دره رسیدن از بالا مشغول تماشای آسیاب متروکه داخل دره شدن .یه ساختمون چند طبقه که توی دل دره ای سرسبز قرار داشت؛ قسمت پایینیه ساختمون رو پیچک های زیادی دربرگرفته بود طوری که انگار این ساختمون روی پیچک ها و درختچه های اطرافش ساخته شده بود ،تمام سقفش پر بود از بوته های مختلف حتی داخل پنجره هاش هم گل و بوته دراومده بود  جونگمین جلوتر رفتو به نرده ها تکیه داد
-    وااااااااااااای پسر اینجا واقعا بی نظیره ..
هیونگ :
-    یه جای قشنگ و در عین حااال مخوف.. راستی سوزی چرا اینجا متروکه شده...؟
جونگمین :
-    اینو خوب اومدی حال میده رومئو واسه عکس بردایو ضبط یه کلیپ خون آشامی بیاد توی این آسیاب متروکه... مگه نه سوزی.؟؟؟
بعد لبخند شیطنت آمیز قشنگی رو مهمون لبهاش کرد و با لبخند به سوزان چشم دوخت ، اون هم در جواب جونگمین لبخندی زد و بهش نزدیک تر شد دستشو روی شونه اون گذاشت وبه آسیاب نگاه کرد
-    این آسیاب سال 1866 متروکه شد ؛ علتشم به خاطر نزدیکش به دریا بود چون به دریا خیلی نزدیکه رطوبتش غیر قابل تحمله به خاطر همین تصمیم گرفتن اونو متروکه اعلام کنن و بعد از اون تبدیل شده به جای دیدنی برای گردشگرای این منطقه ... و اما در مورد پیشنهادت خب چرا وقتی برگشتیم سئول در موردش با مدیر یانگ صحبت نمیکنی به نظرم ایده ی جالبیه تازه اگر بخوای میتونیم یه کار مشترک رو ارائه بدیم... من عاشق سکشن های خون آشامیم ...
بعد نگاهشو از آسیاب گرفت و چشمکی بهش زد...
-     چطوره..؟
-    عالیه حالا که توهم دوست داریو خوشت اومده حتما این کارو میکنم...سوزان من میخوام یه گشتی داخل این آسیاب بزنم راه داره به پایین.؟؟؟
-    آره این پلکانی که میبینی به آسیاب ختم میشه فقط خیلی باریکه باید موقع پایین رفتن احتیاط کنید،من اول از همه میرم شماهم پشت سرم بیاید...
نگاه معنادارش رو روی هیون چرخوندو به سمت پله ها رفت
-     البته هرکس که دوست داره میتونه بیاد...
از پله ها آروم پایین رفتو به پل سنگی که به آسیاب ختم میشد رسید و بعد از پایین اومدن بقیه از روی پل سنگی رد شدنو داخل آسیاب رفتن...   





  





«اینم نمایی از سورتنو»
بالاخره جونگمین و هیونگ بعد از کلی گشت زدن داخل و اطراف آسیاب رضایت به رفتن دادن تا بتونن 3 ساعت دیگه موقع برگشت از جاده ساحلی غروب خورشید روی آب رو ببینن.. همگی ازنزدیک رودخونه ای که از جنگل رد میشدو به آبگیر پایین کوه میرسد مسیر برگشت رو در پیش گرفتنو پایین رفتن. نرسیده به آبگیرپایین کوه سوزان از بقیه جدا شد و به سمت رودخونه و آبشاری که از اون به آبگیر سرازیر میشد رفت .لب رودخونه ایستاد و پاشوتوی آب گذاشت تا داخل رودخونه بره . جونگمین نزدیکش رفت و دستش رو گرفت 
-    هی کجا داری میری اینجا خطرناکه تو که خیال نداری خودکشی کنی ...؟
سوزان آروم دستشو از دستای جونگمی درآورد
-    نترس اتفاقی واسم نمیوفته من هر وقت میام اینجا توی مسیر برگشتنم میرم داخل روخونه و روی اون تخته سنگی که وسط روخونه بالای آبشار قرار داره میشینم و به صدای سرازیر شدن آب توی آبگیر گوش میکنم ... آرامش خاص و لذت بی نظیری داره شما برید من میام ...
جونگمین که مطمئن بود سوزان این اطراف رو خیلی خوب میشناسه و وقتی مشکلی نیست حتما مشکلی وجود نداره لبخندی زد ازش فاصله گرفت اما هیونگ اخم نمکین به چهره اش داد و به سمتش رفت ؛ کفششو درآورد و پاچه های شلوارش رو بالا زد
-    منم باهات میام نمیزارم تنهایی بری ...
سوزان :
-    هی پسر من میخوام تنها باشم به این تنهایی و آرامش نیاز دارم 
-    ولی ...
-    ولی نداره لطفا ...
هیونگ میدونست اصرارش برای همراهی بی فایده است پس مقاومت نکرد و عقب رفت 
-    باشه فقط زودی بیا یادت که نرفته قرار برای من چیکار کنی میدونی که باید به درخواستم جواب مثبت بدی پس خیال پریدن پایینو از سرت بیرون کن مواظب خودتم باش ..
سوزان برای اینکه خیال هیونگ رو راحت کنه جلو اومدو  بوسه کوچیکی روی گونه اون کاشت
-    عزیزم یه ضرب المثل ایرانی هست که میگه : بادمجون بد آفت نداره نگران نباش ...
-    خب حالا یعنی چی اینی که گفتی.؟؟؟!!!
-    هیچی شمابرید پایین من قول میدم زودی بیام ...
هیونگ سرشو به نشوه تفهیم تکون داد و همرا جونگمین به سمت بقیه حرکت کرد سوزان هم با فاصله گرفتن اونا ، داخل روخونه قدم برداشت و به سمت تخته سنگ بالای آبشار رفت . روی اون ایستاد و به صدای پایین ریخته شدن آب گوش داد...این صدا حس فوق العاده ای رو بهش القا میکرد چشماشو روی هم گذاشت و بوی تازگی عطر درختا رو به ریه هاش فرستاد ... هیون که از صبح تا حالا دنبال یه فرصت برای حرف زدن با سوزان و توجیح رفتار اون با خودش میگشت اخماشوتوی هم کشید و قدم هاش رو آهسته کرد تا فاصله اش با هیونگ و جونگمین که جلوتر اون راه میرفتن زیاد بشه  بعد از مسیری که رفته بود برگشت سمت سوزان و از روی سنگهای داخل رودخونه رد شد و روی تیکه سنگی پشت سر اون قرار گرفت..سوزان با احساس حضور شخصی پشت سرش با همون چشم بسته دستاشو توی بغلش جمع کرد واونومخاطب خودش قرار داد
-    گفتم میخوام تنها باشم ... حتما بازم میخوای تا ایتالیا هستیم اون چیزی رو که میخوای رو انجام بدم ... منم بهت گفتم باید بهم فرصت بدی ... اما اگر همینطوری بخوای اصرار کنی دیگه بهش فکر نمیکنم چه برسه به قبولش ...  برگرد برو پیش بقیه ...
-    خب اگر نرم چی میشه ...؟؟؟؟
سوزان با شنیدن صدای هیون چشماشو با تعجب باز کرد و چرخید به سمت اون 
-    تو ... تو اینجا چیکار میکنی .؟؟؟
هیون به چهره متعجب سوزان پوزخندی زد و روی تخته سنگی که اون ایستاده بود رفت و دست اونو محکم بین انگشتاش گرفت
-    چیه از چی تعجب کردی نکنه انتظار داشتی هیونگ باشم یا شایدم جونگمین ...هاااان...؟؟؟ اصلا تو معلوم هست با خودت چند چندی کدوم یکیشون میخوای ... یا شایدم هردوتاشونو میخوای آخه این چیزا از تو بعید نیست ...
سوزان که اصلا متوجه دلیل این رفتار هیون نمیشد مچ دستشو توی دستاش اون میچرخوند تا دستش رو از زیر اون همه فشاری که هیون با حرص به دستش وارد میکرد رها کنه
-    معلوم هست چی میگی...دستمو ول کن ...
-    آره واضحه که چی میگم اول با اون مهربون بازیات هیونگ رو خام کردی حالا هم جونگمین ... رابطتون با جونگ خیلی عمیقه نه حرف بزن لعنتی دلیل این کارات چیه ... 
سوزان که بیشتر از این تحمل حرفای هیون رو نداشت سرش داد کشید و همزمان دستش رو با قدرت از دستای اون بیرون کشید اما پاش سر خورد و نتونست خودشو نگه داره واز بالای آبشار به پایین پرت شد...

 



طبقه بندی: Ice pride،

تاریخ : دوشنبه 2 آذر 1394 | 11:59 ب.ظ | نویسنده : proshat | نظرات

هدایت به بالای صفحه