من بازمانده یک قصه ام
همان (یکی) که نبود

...

سلام دوستای گلم خوبید...خب من بالاخره تصمیم گرفتم بیام
توی این 4 ماهی که نبود کلی بدبختی داشتم که هنوزم ادامه داره
...
خب الان بدترین شرایط روحی رو دارم داغون داغونم 
فقط ازتون میخوام برام دعا کنید
دعاکنید همه چیز به حالت عادی برگرده

خب من این داستان رو از فصل دومش دوباره براتون میزارم
تقریبا 4 قسمت اولش رو خوندید ولی فکر کنم خیلی ها یادشون رفته
چه اتفاقاتی افتاد
به خاطر همین دوباره میزارمش هم یه یادآوری برای شماست هم 
شما لطف میکنید و با خوندن دوباره این چند قسمت
به من زمان میدید تا بتونم ذهن آشفته امو جمع کنم
و داستان رو تا حدودی پیش ببرم
....
آهان داشت یادم میرفت خب از الآن به بعد دیگه نظرات برای من مهم نیست 
چون هرکس که ذره ای معرفت داشته باشه وقتی داستان میخونه 
و داره اون رو دنبال میکنه 
 به خاطر وقتی که نویسنده
ما بین تمام گرفتاریهاش برای نوشتن داستان و رسوندش به دست خواننده هاش
میزاره حتی شده با یه آیکون کوچولو تشکر خودش رو ابراز میکنه
...
زیاد وقتتون رو نمیگیرم برید ادامه








  ♫♫♫
همیشه آخر قصه
یکی راهی شده رفته
یکی مبهوت و یاده روزای رفته میوفته
نه اونکه میره میخواد و نه اونکه مونده میخنده
شاید اینجوری قسمت بود
چی میشه بی تو آینده
....
چی میشه بی تو روزایی
که هر لحظه اش یه دنیا بود
نمیشه بی تو خندیدو
نمیشه فکر فردا بود
تموم لحظه هام آهه
خیال با تو بودن شد
چه روزایی که پژمردو
چه رویایی که پرپر شد
یه عمره با خودم تنهام
ولی سخت میشه عادت کرد
نمیشه رفته باشی تو
نمیشه اینو باور کرد
خیابونای تاریکو
یه از خود بی خود شب گرد
یه مشت رویای تو خالی
همه دلتنگتن برگرد
 ♫♫♫


تمام محتوای لیوانش رو یه جا سر کشید و اون رو محکم روی میز گذاشت . چشماشو روی هم فشار داد و کل مشروب توی دهنش رو فرو برد. چشماشو باز کرد و دستش رو به سمت بطری مشروب برد تا دوباره لیوانش رو پرکنه ،بطریو برداشت و به سمت لیوانش سرازیر کرد اما هرچی تکونش داد چیزی داخل لیوانش نریخت ؛اونو بالا آوردو نگاهی به دورن خالی بطری انداخت پوزخندی زدو اونو سرجاش برگردوند این دومین شیشه مشروبی بود که خالیش میکرد بدنش از شدت مستی کرخ شده بود چشماش رو به سیاهی میرفت گوش هاش داغ شده بود وهیچ یک از صداهای اطرافش رو به جز صدای قلبش که هر چه زمان بیشتر جلو میرفت بیشتر به تپش می افتاد و میتپید رو نمیشنید؛ توانایی حرکت کردن نداشت انگار که پاهاش به فرمانش نبودن بالاخره دستاش رو به زور تکیه گاه بدن و پاهای سستش کرد و با هر زحمتی که بود از جاش بلند شد و تلو تلو خوران به سمت بار مشروب خوری داخل سالن رفت. درب شیشه ای بار رو باز کرد و یه شیشه ویسکی ″johnnie walker ″ دیگه برداشت و نگاهی به مارک روی اون انداخت اشک توی چشماش حلقه زد و بغض راه گلوش رو صد کرد انگشت اشاره اش رو بالا آوردو سمت شیشه گرفت
-    لعنتی تو حتی میدونستی من این مارک مشروبو دوست دارم اینا رو به خاطر من گرفتی ... آره ... به خاطر من ... منی که تو رو رنجوندم منی که ناخواسته دست روی نقطه ضعفت گذاشتم و شکوندمت ... چرا... چرا بدون هیچ حرفی رفتی ... چرا ساکت شدی چرا یه فرصته دوباره بهم ندادی ... هیونگ دیگه بامن مثل گذشته نیست ،دیگه باهام حرف نمیزنه  دیگه شوخی نمیکنه هروقت من میام خونه بلند میشه و خودشو توی اتاقش حبس میکنه ...همه منو مقصر رفتنت میدونن... میبینی از وقتی که رفتی این حال و روز منه؛ تنهاتر از قبلم با هیچکس نمیتونم حرف بزنم نمیتونم بگم دردم چیه همشو توی دلم میریزم تنها همدمم شده این شیشه های مشروب و در و دیوار این خونه دیگه نمیتونم تحمل کنم دیگه طاقت نبودنتو ندارم...
دیگه توان بیشترایستادن روی پاهاش رو نداشت همونجایی که ایستاده بود روی دوتا زانو نشستو اشک رو مهمون چشماش کرد بغضی که این مدت توی گلوش خونه کرده بود رو شکست و شروع کرد بلند بلند گریه کردن چند دقیقه ای رو توی همون حالت گذروندو بعد از اینکه با گریه کردن کمی دردایی که توی قلبش بود آروم شد به کمد بار پشت سرش تکیه زدو شیشه مشروبشو باز کردو کنار دستش گذاشت. گوشیش رو از جیبش بیرون آوردو به صفحه گوشیش که حالا عکس اون بود نگاه کرد و آروم آروم شروع کرد به دوباره اشک ریختن ...

♪♪♪♪♪♪♪♪
سخته بتونم بی تو بمونم حالا میدونم
گم شدی تو دنیای منو خیلی پریشونم
سخته بمونم تو غریبی، تو که میدونی بی تو نمیتونم
....
من حسی جز تو ندارم
نه این بار نمیزام
 هیشکی جای تو باشه
 دنیام داره میپاشه
آزادم کن از این درد
 تنهایی بغلم کرد دور از دستات
توووو این دنیای دو روزه
 حیفه قلبی بسوزه
آتیش تو نفسامه درده خاطره هامه
عادت کردم عزیزم اشکامو اینجا بریزم، پیش چشمات
پیش چشمات
.......
خیلی جاها بود که با تو قبلا اونجا نبودم
وقتی تو بودی تنها بودم باز تنها نبودم
میمیرم حالا تو نباشی
 چی می شد جدا از تو نمیموندم
عاشقتم که مثل همیشه فکر منی تو
حیف که نفهمیدم دل تنها میمیره بی تو
تو یه کاری کن بفهمم دیگه ایندفعه حرف حسابتو
♪♪♪♪♪♪♪♪

فلش بک 1 سال و 2 ماه پیش مسافرت ایتالیا  ″راولو″

دو هفته ای از رفتن کیسی میگذشت. اون به خاطر مریضی مادرش نتونست برگرده و کار مشترکش با سوزان رو تموم کنه . چون کیسی نبود و نمیتونست توی ضبط این کلیپ حاضر بشه یک نفر دیگه باید جایگزین اون میشد. طبق آنالیزی که روی صدای کیسی انجام شد تنها فردی که صداش با صدای کیسی همخوانی داشت و میتونست به جای اون این آهنگ رو بخونه و توی کلیپ سوزان نقش مقابلش قرار بگیره هیون جونگ بود که نه سوزان و نه هیون جونگ هیچکدوم حاضر به انجام این کار و پرکردن دوباره کلیپ نشدن و این کار مشترک سوزان نیمه تموم موند.پسرا کاراهای ضبط کیلیپاشون و عکسبرداری برای آلبوم جدیدشون به پایان رسیده بود. فقط 16 روز دیگه ازمسافرتشون به ایتالیا مونده بود و این 16روز باقی مونده تقریبا حکم یک استراحت کوتاه مدت رو براشون ایفا میکرد. اسکارلت به خاطر بارندگی شدید چند روز گذشته وموندن طولانی مدتش زیر بارون مریض شده بود و دکتر براش استراحت کامل  رو تجویز کرده بود...سوزان شیشه شربتی که دکتر برای اسکارلت نوشته بود رو برداشت و مقداری از اون رو توی قاشق ریخت و به خوردش داد. اسکارلت به خاطر تلخی طعم اون قیافه اش رو تو هم کشید و سرفه کرد
-    اههههههههه مثل زهر مار میمونه من دیگه اینو نمیخورم..
سوزان نگاهی بهش انداخت و لبخندی زد
-    مگه دسته خودته که نخوری ... آهاااااان فهمیدم شایدم دلت میخواد به جای من کیوجونگ بیاد داروهاتو بهت بده آره.؟؟؟
اسکارلت توی همون حالتی که دراز کشیده بود با پاش لگد آرومی به کمر سوزان زدو سرش داد کشید
-    یاااااااااااااااا دختره دیونه انگار تنت میخاره هاااااااا
سوزان با این حرکت اسکارلت از سرجاش بلند شد و شروع کرد به بلند بلند خندیدن
-    دییییییییدی میدونستم دلت میخواد اون بیاد بهت دارهاتو بده تو میخوای منو بکشی تا اون بیاد پیشت...
اسکارلت توی تختش نیم خیز شدو تا به سمتش بره اما سوزان قبل از حرکت کردنش از در بیرون رفت و درب رو پشت سرش بست.اسکارلت که از این رفتار سوزان خندش گرفته بود لبخندی زد دوباره سرجاش دراز کشید
-    دختره دیوووونه ی خل و چل ...
هنوز لبخند از روی لباش پاک نشده بود که سوزان دوباره درب رو باز کرد سرشو از بین در داخل اتاق آورد و لبخند دندون نمایی به صورتش پاشید
-    هههههههههه .... یادم رفت بگم نیم ساعت دیگه برمیگردم باید قرصتو بخوری الانم میرم واست سوپ درست کنم ... عجقم شما به لبخند زدنت ادامه بده تا من برگردم ...
اسکارلت دستشو توی پیشونیش کوبید و سرشو محکم توی بالش فرو برد
-    خدایاااااااااااااا منو از دست این دیونه نجات بده ... سوزی اولا من سوپ نمیخورم  دوما خودم بلدم قرصامو بخورم بعدم مگه شما قرار نبود امروز برای گردش برید بیرون ، انگار یادت رفته پسرا برای این گردش صبح زود بیدار شدن . تازه من دیشب زنگ زدم ماشینا رو هم اجاره کردم الان دیگه برای تحولیش میان؛ بعد شما نیم ساعت دیگه کجا میخوای بیای دوباره ...؟؟؟
سوزان درب رو کامل باز کرد و داخل اتاق شد
-    نخیر با این حال جنابعالی من کجا ول کنم برم تو هم که باهامون نمیای .. میزاریم حالت که خوب شد باهم میریم.
-    وااااااای از دست تو سوزی اینقدر با من مثل بچه ها رفتار نکن بلند میشم میزنمتاااا... من حالم خوبه به بقیه قول دادی امروز میرین سورنتو مفهومه...
-    اما ...
-    اما نداره دیگه برید تا منم از دست تو یه نفس راحت بکشم که هر5 دقیقه یه بارنیای داخل اتاقم..
-    یعنی اینقدر از دست من کلافه ای.؟؟
-    آره برو دیگه درم ببند میخوام بخوابم .
-    تو مطمئنی که نمیخوای پیشت بمونم.؟؟
اسکارلت اخماشو توی هم کشیدو توی تختش نشست و با ابروهاش به بیرون از اتاق اشاره کرد
-    برو بیرون...
-    بااااااااشه ولی فقط میریم سورنتو بقیه جاها رو هم دو سه روز دیگه که بهتر شدی باهم میریم تو که انتظار نداری ما تنهای بریم سورنتو یا مثلا سواحل آمالفی پریانو یا پوزیتانو بعدشم ونیز و لمباردی و بدون شک دلت نمیخواد که من با کیوجونگ توی ″ویا دل اموره″ (مسیر عشق) قدم بزنم...هووووووووم.؟؟؟؟تو که نمیخوای این گردش با کیوجونگ رو از دست بدی.میخواااای؟؟؟؟؟
-    سووووووووزان.؟؟؟؟
-    چیه خب مگه دروغ میگم؟؟؟
-    برو بیرووووووووون...
-    باشه بابا رفتم حواست به خودت باشه هاااااا ...
-    سوزااان.؟؟؟
-    دیگه چیه.؟؟؟
-    به رانندگیت شک ندارم ولی با احتیاط رانندگی کن .
-    باشه مادربزرگ به توصیه های ایمنیت گوش میکنم...
-    سووووووزان...
-    چیه سوزنت روی اسم من گیر کرده هی سوزان..سوزان..سوزان..باشه با احتیاط رانندگی میکنم...
-    اعصاب نداریااا میخواستم بگم میری بیرون درم ببند..
سوزان که از این حرکت خودش خنده اش گرفته بود با دیدن این قیافه اسکارلت زد زیر خنده و از اتاق بیرون رفت...از پله ها پایین اومدو بدون زدن هیچ حرفی به بقیه داخل اتاقش رفت جلوی کمد ایستاد و نگاهی به لباساش انداخت یه تیشرت مشکی با یه شورتک لی برداشت و پوشید ؛کش داخل موهاشو باز کرد و اونا رو روی شونه اش ریخت توی آیینه لبخندی به خودش زد و از اتاق بیرون اومد...هیونگ به محض بیرون اومدنش از اتاق شوتی زدو به سمتش رفت
-    ووووووو...به به خانم خانوما خوشگل کردین به سلامتی قراره برین مهمونی..
سوزان خواست جوابش رو بده که همون موقع زنگ در به صدا در اومد و به سمت در رفت اما قبل از باز کردن در چرخید سمت بقیه
-    تا من ماشینا رو تحویل میگیرم بپرید آماده شید میریم سورنتو
کیو جونگ :
-    ولی اسکارلت ...
سوزان بدون توجه به حرف اون درب رو باز کرد و مشغول صحبت کردن با مسئول تحویل ماشینا شد برگه های اجاره رو امضا کردو سوئچ ها رو تحویل گرفت.لبخندی زد و برگشت داخل ویلا ونگاهی به قیافه های علامت سوال بقیه انداخت
-    ااااااااااا شما که هنوز ایستادین چرا نمیرین حاضر بشین خودم تنهایی برم.؟؟؟
کیوجونگ که حرفش نیمه تموم مونده بود از سرجاش بلند شد و به سمت سوزان رفت
-    ولی اسکارلت چی میشه اون حالش خوب نیست ...
-    عزیزم نگران اون نباش منم نمیخواستم امروز بریم برای گردش ولی این آتیشا همش از گور اون وروووجک بلند میشه دیشب بدونی که من بدونم زنگ زده ماشینا رو رزرو کرده الانم رسما منو بیرون کرد گفت حالش خوبه و میخواد تنها باشه و یکم استراحت کنه حالا هم بهتره برید و آماده بشید ...
اینو گفت و از ویلا بیرون رفت بعد از گذشت 10 دقیقه تقریبا همگی حاضر شدنو بیرون اومدن. سوزان کنار ماشینا ایستاده بود و و با گوشیش مشغول بود با بیرون اومدن اونا از درب ویلا گوشیش رو توی جیبش گذاشت و سرش رو بالا آورد هیون جلوتر از همه میومد
-    پس کیوجونگ کووووو چرا نیومد؟
هیون :
-    سرش درد میکنه گفت میخواد بخوابه.!!!
سوزان که دلیل این بهانه کیوجونگ رو خوب میدونست به هیون نگاه کرد و نیشخند معناداری زد  
-    باید حدس میزدم ...الهی تب کنم شاید پرستارم تو باشی ...
هیون که حالا از کنار سوزان رد شده بود با شنیدن این جمله برگشت به سمت اون
-    با من بودی.؟؟؟
سوزان پوزخندی زدو جوابش رو داد
-    هه .... نه با تو نبودم
هیون سرشو تکون داد به اون یکی ماشین تکیه داد
-    خوب شد که با من نبودی چون من یک لحظه ام حاضر نیستم تحملت کنم
 سوزان نگاهش رو از اون گرفت و زیر لب چیزی رو زمزمه گرد
-    من بمیرمم حاضر نیستم تو ازم پرستاری کنی مغرور خودشیفته ...
هیون دوباره به سمتش چرخید و نگاش کرد
-    چیزی گفتی .؟؟؟؟
-    انگار حالت خوب نیستا میخوای توهم بمون ویلا استراحت کن..کدوم ماشینو میخوای.؟؟؟
هیون بی اعتنا به این حرف سوزان نگاهی به ماشینا انداخت بدون نگاه کردن بهش جوابش رو داد
-    این یکی من با این مشکیه میام...
سوزان هم در جواب این حرکت اون بدون چرخوندن سرش دستش رو جلوی صورت هیون گرفت واز جلوی صورتش سوئچ ماشین رو توی دستاش رها کرد و نگاهش رو به هیونگ و جونگمین که الان کنارشون ایستاده بودن داد
-    خب 6 نفریم 2 نفرتون باید با من بیاد 2 نفرتونم با هیون ؛خب شماها با من بیاین..؟؟؟؟
اما هیون قبل از اینکه جونگمین و هیونگ حرکتی انجام بدن پیش قدم شد و اجازه این کارو نداد
-    نه اون با من میاد ...
تکیه اش رو از ماشین گرفتو رو به روی سوزان که حالا داشت مردد بهش نگاه میکرد ایستاد و نگاه معناداری بهش انداخت
-    ارمیا و جونگمین با من میان ... یونگ و هیونگ هم با تو میان ...
سوزان که اصلا دلیل این حرکتش رومتوجه نشد همینطور ایستاد و نگاهش کرد هیون هم لبخند پیروزمندانه ای به چهره اش پاشید و به سمت ماشین رفت تا سوار بشه.
سوزان :
-    دلیل این کارش چی بود .؟؟؟
جونگمین :
-    نمیدونم فقط خدا بخیر بگذرونه دوباره کل کل کردنا شروع شد ...
رفت و سوار ماشین شد . بقیه هم بدون زدن هیچ حرفی سوار شدن...سوزان هم پشت رل قرار گرفت و گوشیش رو به ماشین وصل کرد تا آهنگ گوش کنه...ماشینو روشن کرد و بعد از اینکه چندتا نیش گاز به ماشین داد حرکت کرد هیون هم پشت سرش راه افتاد بعد از رد کردنه جاده دهکده و گذشتن ازاون ؛ سوزان به سمت یه جاده فرعی که به سورنتو متصل میشد حرکت کرد جاده خلوت و آرومی بود اما سوزان به خاطر هیونگ و یونگسنگ  و سفارشای اسکارلت با سرعت متوسطی حرکت میکرد ... هیون توی آیینه نگاهی به جاده پشت سرش انداخت وپاشو محکم روی گاز گذاشت تا از سوزان جلو بیفوته...سوزان که این کار هیون رو عمدی نمیدونست به هیون اجازه داد از کنارش رد بشه و بعد باهمون سرعتی که داشت بی اعتنا به راهش ادامه داد ...چند دقیقه ای به همین منوال گذشت و هیون از اونا فاصله گرفت سوزان با دیدن فاصله گرفتنشون سرعتش رو بیشتر کرد. به هیون نزدیک شد و خواست ازش سبقت بگیره و جلوتر حرکت کنه تا اونا مسیرو گم نکنن اما هرچی برای هیون چراغ  و بوق زد هیون اجازه سبقت گرفتن بهش رو نداد وهر دفعه ماشینش رو سر راه ماشین سوزان قرار داد...ارمیا که صندلی عقب پشت سر هیون نشسته بود تازه متوجه دلیل این کارش نگاهی به لبخند روی لب هیون و بعد به پشت سرش انداخت و نگاهشو رو توی آیینه به هیون داد
-    هیون جونگ جای تو بودم این کارو نمیکردم .
-    چرا .... نکنه فکر میکنی از من توی رانندگی بهتره.؟؟؟
-    بهتر نباشه کمترم نیست ولی اینو میدونم که کله خرتر هست بهتر بهش اجازه بدی سبقت بگیره و رد بشه این کار شوخی بردار نیست و این جاده هم جای مناسبی نیست..
هیون بی اعنتا به حرفای ارمیا نگاهش رو از توی آیننه به سوزان که مدام براش چراغ میزد داد
-    خب خانوم کوچولو بینمم با اون همه تعریف چیکاره ای.؟؟؟
قهقه ی بلندی سر داد پاشو بیشتر روی گاز فشار داد ...

 
 



طبقه بندی: Ice pride،

تاریخ : سه شنبه 26 آبان 1394 | 06:00 ب.ظ | نویسنده : proshat | نظرات

هدایت به بالای صفحه