سلام خانوم گلای خودم خب من حرف خاصی ندارم ولی اسکارلی
آخرش باهاتون حرف داره
...
و اینکه معذرت میخوام چون اصلا ویرایش نداره
...




با یه لبخند روی لبش برای تلافیه بلایی که پروشات توی کافی شاپ سرش آورده بود درب شیشه توی دستشو بست و بعد از هم زدن قهوه داخل قهوه جوش لبخندش رو پررنگ تر کرد اما با شنیدن صدای پروشات پشت سرش برای لحظه ای جا خورد اما خیلی عادی دستش رو داخل جیبش برد تا بطری رو توی دستش نبینه ...لبخندش رو محو کرد و با یه قیافه جدی برگشت سمت اون با دیدنش ناخودگاه لبخندی زد و یه قدم بهش نزدیک تر شد دستاشو توی سینه اش جمع کرد و نگاهی سر تا پا بهش انداخت واقعا این لباس روی تنش بیداد میکرد اما بعدش با به یاد آوردن لباس، بازی که دیشب توی مهمونی یونگ سنگ تنش بود و رفتار زننده استیو اخماشو توی هم کشید و پوزخندی به چهره پروشات پاشید و حرکت کرد...
- کلا نمیدونی لباسای بسته و بلند چیه نه...هه
با این حرکت هیون لبخند پیروزمندانه روی لب پروشات که به خاطر به دست آوردن اون لباس و پوشیدنش روی لباش نقش بسته بود محو شد و اخم کمرنگی به جاش روی پیشونیش خونه کرد
- پسره خود درگیر ....
با بیرون رفتن اون سرخوش و بی خبر از نقشه هیون جونگ فنجونی رو برداشت و به سمت گاز رفت و برای خودش قهوه ریخت.. فنجونش رو پر کرد و روی صندلی نشست و با خیال راحت تا آماده شدن هیون آروم آروم شروع به خوردن قهوه اش کرد...
»::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«
از ماشین پیاده شد جلوی ساختمون شرکت ایستاد نفس عمیقی کشید و نگاهی به ظاهر ساختمون انداخت و چرخید سمت هیون جونگ که با یه چهره درهم کنارش ایستاده بود دلیل این ناراحتیش رو نمیدونست امروز مدارک انتقال سهام رو امضا میکردنو بعد از اون هیچکدوم دلیلی برای به تظاهر باهم بودنشون نداشتن پس چرا هیون چهره اش گرفته و ناراحت بود...بی تفاوت و در کمال ناباوری هیون انگشتای دستشو توی دست اون قلاب کرد و با یه لبخند پرنگ که برای لحظه ای از روی لبش محو نمیشد از پله ها بالا رفت و وارد شرکت شد جلوی آسانسور ایستاد و دکمه اونو فشار داد
- هی بهتر لبخند بزنی امروز این بند اسارت از گردنمون باز میشه  پس خوشحال باش...
هیون که اصلا روی مود نبود و خودشم دلیل این حال خودشو رو نمیدونست لبخند دندنو نمایی زد و به پروشات نگاه کرد
- اینطوری خوبه..؟؟؟
- وااااااااااااااااااا این چیه دیگه خوب مثل آدم بخند ..نمیخوای بخندی هم نخند کسی مجبورت...
جمله اش تموم نشده بود که درب آسانسور باز شد و اسکارلت همراه کیوجونگ از اون بیرون اومدن..پروشات با دیدن اسکارلت به سمتش رفت و بغلش کرد
- تو اینجا چیکار میکنی وروووجک .. اومده بودی پیش من...
اسکارلت که به خاطر رفتار چند روز پیش این دونفر توی مرکز خرید و اتفاقات دیشب حسابی از دست پروشات دلخور بود لبخند کمرنگی رو روی لبهاش آورد و دوباره کنار کیوجونگ ایستاد و دستشو دور بازوی اون حلقه کرد
- نه اومده بودیم بابا رو ببینیم کیوجونگ میخواست باهاش صحبت کنه ولی متاسفانه اینجا نبود رفته بیمارستان...
- بیمارستان چرا مگه اتفاقی افتاده..؟؟؟
- نه آروم باش چیزی نیست..رفته ملاقات دنیل امروز تولدشه...
پروشات با شنیدن اسم دنیل لحظه ای اخم روی پیشونیش نشست اما برای اینکه اسکارلت و ناراخت نکنه لبخند ظاهری زد و یه قدم جلوتر اومد
- آهان دنیل...اصلا حواسم نبود امروز تولدشه...خب شما میخوایید برید بیمارستان.؟؟؟
- آره ...
- باشه پس شما برید منم به محض اینکه کارم تموم شد میام بیمارستان دیدنش ... اما فعلا باید برم با وکیل گو ملاقات داریم..
با بوسه ای که روی گونه اسکارلت گذاشت و بعد از خداحافظی از اون دونفر سوار آسانسور شدنو بالا رفتن...با نگه داشتن آسانسور و پیاده شدن از اون به سمت اتاقشون رفتن منشی با دیدنشون بلند شد و بعد از سلام کردن پیغامی که وکیل گو براشون گذاشته بود رو بهشون گفت
- ببخشید خانوم سوآن اما آقای گو امروز نمیتونن بیان گفتن تا بعداز ظهر یه کار مهم براشون پیش اومده خودشون باهاتون تماس میگیرن...
- یعنی چی که نمیتونه بیاد ..اه..لعنتی حالا دیگه نوبت گربه رقصوندن این یکیه...
برگشت تا به هیون چیزی بگه که یک دفعه با حس حالت تهوویی که به سراغش گذاشت دستشو روی دهنش گذاشت ودویید سمت سرویس بهداشتی داخل سالن...هیون که به خاطر به هم خوردن قرار ملاقاتشون و همچین عملی شدن نقشه ای که برای پروشات کشیده بود خوشحال بود لبخندی زد ومنتظر شد تا بیرون بیاد...
- زندگی بدون اذیت کردن تو هیچ لذتی نداره پروشات سوآن...

»::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«
بعد از اینکه کل جریان دنیل رو از زبون پروشات شنید همراه اون به بیمارستان اومد تا اونم دنیل رو از نزدیک ببینه ... داخل راه رویی که به اتاق دنیل ختم میشد قدم برداشتن و پیش رفتن امابا شلوغی جلوی درب اتاق دنیل و سر وصداهای خواهرش که حالا داشت سر اسکارلت داد میکشید و سرزنشش میکرد پروشات قدم هاشو تند تر کرد و با دیدن اسکارلت که از شدت گریه نای نفس کشیدن نداشت نگاهی به پدر اسکارلت بعد به صورت سیلی خورده کیوجونگ انداخت و به سمت خواهر دنیل رفت ...پشت گردنشو گرفت و محکم اونو به عقب کشید چرخوندش و با ضربه ای که به سینه اش زد اونو روی صندلی پشت سرش انداخت
- خفه میشی یا نه .؟؟؟
برای لحظه ای همه از این کار پروشات شکه شدن اما اون کسی نبود که ببینه به دوستاش توهین کنن و ساکت بشینه با نگاه پراز خشمی که به خواهر دنیل انداخت برگشت سمت پدر اسکارلت با همون عصبانیت بهش چشم دوخت و باهاش هم کلام شد
- از شما بعیده آقای فلورا واقعا نمیتونم این رفتارتونو درک کنم شما راست راست وایسادین اینجا و بعد این دختره بیشعور هرچی از دهنش درمیاد داره به دخترتون میگه و شما فقط نگاه میکنید..چرااااااااا..؟؟؟
- من چی میتونم بگم وقتی دخترم خودش مقصره.!!!
- خودش مقصره شما از کجا میدونید که اسکارلت..
هنوز حرفش تموم نشده بود که دوباره خواهر دنیل بلند شد و شروع کرد به حرف زدن
- معلومه که مقصره اون بود که داداش بدبخت منو اسیر خودش کرد و بعد باعث شد اینطوری بیوفته گوشه بیمارستان..همه اش تقصیر این بی حیاست 
دستشو بلند کرد تا سیلی به صورت اسکارلت بزنه اما پروشات زودتر از اون دستشو بلند کرد و محکم توی صورتش خوابوند...
- به چه حقی به خودت اجازه میدی وقتی من اینجان بخوای دست روی اسکارلت بلند کنی ″آمانداااااا″..هرکس ندونه من یکی خوب میدونم اونی که با نقشه وارد زندگی این بدبختا شد توبودی ...تو برای به دست آوردن ″امت″ (برادر اسکارلت) حتی به برادر خودت رحم نکردی کاری کردی دنیل به اسکارلت علاقه مند بشه و بعدش... در واقع مقصر اصلی تویی دهن منو بسته نگه دار آمانداااا ...
برگشت تا دوباره حرفی به پدر اسکارلت بزنه اما با دیدن چشمای سرخ اون سری براش تکون داد و به سمت اسکارلت و کیوجونگ رفت دسشونو گرفت و دنبال خودش کشید تا از بیمارستان بیرون برن...با حرکت کردن اونا هیون که تا حالا پروشات رو اینطوری عصبانی ندیده بود همونطور که کنار کیوجونگ راه میرفت لبخندی زد و زیر لب چیزی گفت 
عاشق این وحشی بازییاتم.
با نگاهی که کیوجونگ بهش انداخت لبخندش رو جمع کرد و به راهش ادامه داد..
»:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«
هنوز تو شک حرفای پروشات بود یعنی چی که آماندا ، امت رو میخواست باورش نمیشد دستش توی دست پروشات کشیده میشد به محوطه که رسیدن دستش رو به شدت بیرون کشید 
_ : چرا تا حالا بهم نگفته بودی ؟؟ 
پروشات نفس عمیقی کشید و سرشو زیر انداخت : متاسفم 
_ : فقط همین ... اگه بهم گفته بودی که آماندا دنیل رو طعمه قرار داده ... 
لحظه ای مکث کرد : باورم نمیشه همچین چیزی رو ازم پنهان کرده باشی 
سری به نشونه ی تاسف تکون داد و از اونجا دور شد پروشات بلند اسمشو صدا زد و خواست به سمتش بره که کیو مانعش شد 
_ : بذار من باهاش حرف میزنم 
بازوی کیو جونگ رو گرفت و گفت : من برای نگفتن دلایل خودم رو دارم ... خواهش میکنم اینو بهش بفهمون 
هیچ انتظار همچین رفتاری از سوی اسکارلت رو نداشت مات و مبهوت به مسیر رفتنشون نگاه میکرد ... کیوجونگ  با سرعت بیشتری قدم برداشت و دست اسکارلت رو گرفت و اونو به زور توی ماشین نشوند و بدون اینکه چیزی ازش بپرسه و حرفی بینشون رد و بدل شه به راه افتاد اسکارلت تمام مدت از پنجره به بیرون خیره بود و با حرص  نفس میکشید حتی نمیتونست گریه کنه بعد از مدتی کیو ماشین رو نگه داشت و پیاده شد و در و برای اسکارلت باز کرد اونموقع تازه متوجه شد که به مقصد نهایی رسیدن نگاهی پرسشگرانه به کیوجونگ انداخت  اونم لبخندی تحویلش داد و دستشو گرفت و از ماشین پیاده اش کرد 
به سر در ساختمان نگاه کرد " با شگاه اسب سواری " : واسه چی منو آوردی اینجا کیو جونگ ... 
خندید : اسب هویج خوارمون هر وقت اعصابش داغونه میاد اینجا ... گفتم شاید واسه تو هم خوب باشه 
بی تفاوت روشو برگردوند تا به سمت ماشین بره : حوصله ندارم بیا بریم خونه 
کیو دستشو گرفت و به زور دنبال خودش کشوندش : خانمم داره لوس میشه  باید یه فکری به حالش کنم 
بعد از اینکه لباساشونو عوض کردن رو به روی یه دونه اسب ایستادن یه اسب سفید که ساق پاهاش مشکی بود 
_ : کیو جونگ تو بلدی از اینا سوار شی ؟؟ 
_ : نه ولی خب یاد میگیریم 
کیو سوار اسب شد و دستشو سمت اسکارلت دراز کرد اسکارلت با تعلل دستشو توی دست کیو جونگ گذاشت و با کمک اون سوار شد در حالی که چشماشو روی هم میفشرد گفت 
_ : خب دیگه بسه بیا پیاده شیم 
_ : هنوز که راه نیافتادیم 
_ : نمیشه بیشتر از این پیش نریم 
_ : اسکارلی من خانم ترسو نمیخواما 
_ : درد ترسو خودتی ... زود بگو باید چیکار کنم ... اصلانم واسه این نبود که میترسم فقط حوصله ندارم 
کیو جونگ همونطور که سعی میکرد جلوی خنده اشو بگیره گفت : آره میدونم  ... خب .. اولا که خانمی همچین خم شدی رو اسب  و بغلش کردی که الان بدبخت طفلکی خفه میشه  ... اگه قرار باشه واسه کسی اتفاقی بیافته من هستم 
شونه های اسکارلت رو گرفت و به عقب کشوند : سر و  کمر و پاشنه ی پات باید در یه راستا باشن  باید وزنت رو به عقب بندازی اگه زیاد به جلو خم بشه میافتی ... آرسو؟؟ 
اسکارلت اخمی کرد: کیوجونگ مطمئنی تاحالا سوار نشدی ؟؟ 
_ : نه 
_ : ای درد ... دروغوی بدبخت 
با خنده سری تکون داد و گفت : خب حالا دهانه ی اسب رو محکم بگیر و با پات آروم بهش ضربه بزن 
اسکارلت آب دهنشو به زور قورت داد و نفسش رو با دم عمیقی بیرون داد 
_ : دختر مگه میخوای اتم بشکافی 
_ : ساکت شو کیوجونگ تمرکزم بهم میخوره 
دهانه ی اسب  رو گرفت و محکم توی مشتش فشردش و با پاش آروم به  اسب ضربه زد همین که رافتاد جیغ بلندی کشید و چشماشو بست کیو جونگ بلند قهقه ای زد و افسار رو از دست اسکارلت گرفت 
_ : بده من الان سکته میکنه 
با پاش ضربه ای به اسب زد و باعث شد سرعتشون بیشتر بشه بعد آروم در گوش اسکارلت زمزمه کرد 
_ : بهم تکه کن و از مناظر لذت ببر 
»:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«
نگاهی به اس ام اسی که کیو براش فرستاده بود انداخت : همینجاست 
پروشات چهره اشو تو هم کشید : آخه آوردتش اینجا چیکار 
_ : کیو جونگ خوب بلده چیکار کنه ... بیا بریم توی کافی شاپ منتظرشون بمونیم ... 



اسکارلت : بچه ها من واقعا عذر میخوام از ساعت 6 صب تا 7 سر کلاس بودم نابودم تکیه های باشگاه اسب سواری مربوط به منه اگه بد شده ببخشید دفعه ی بعد حتما جبران میکنم نتم فردا وصل میشه میام فعلا اینو داشته باشید هفته ی بعد با یه قسمت پر بار میایم خدمتتون پروشاتم یکم داغون بود در کل بیانه هفته ی بعد زیاد مینویسم 




طبقه بندی: ♪♪ ParaDox ♪♪ Compeleted، 
برچسب ها: داستان پارادوکس،  

تاریخ : یکشنبه 24 آبان 1394 | 10:05 ب.ظ | نویسنده : proshat | نظرات
.: Weblog Themes By Scarlett_501501-1.Mihanblog.com :.


ابزار هدایت به بالای صفحه