نگران و پریشون ماشین رو پارک کردو پیاده شد ، دستی داخل موهاش کشید و زنگ زد..با شنیدن صدای زنگ هیونگ نگاهی به ساعت انداخت و به سمت درب رفت و درب رو باز کرد. برعکس همیشه که با دیدن سوزان شلوغ بازی درمیآورد بدون هیچ حرفی سلام کرد و برگشت داخل سالن و کنار جونگمین سر جاش نشست و همراه بقیه مشغول دیدن تلویزیون شد..سوزان متعجبانه شونه اش رو بالا انداخت و بی حوصله سویئچ رو روی اپن گذاشت و به سمتشون رفت. نگاهی به قیافه های گرفتشون انداخت وسراغ اسکارلت رو گرفت

-        پس اسکارلت کوووو.؟؟؟

هیچ کس جوابی به سوالش نداد

-        وااااااا...پرسیدم اسکارلت کجاست اصلا شماها چه تون شده از صبح تا حالا همتون یه جوری شدین.؟؟؟؟

هیون پوزخندی زد و سرش رو به سمت اون برگردوند

-        حال و هوای ما و رفتارمون هم به شما مربوط میشه.؟؟؟؟شما به بقیه برسین ...

سوزان که متعجبانه نگاشون میکرد با این حرف هیون تعجبش بیشتر شد و چرخید سمت پله ها

-        خدا شفاهتون بده ...

سری تکون داد و از پله ها بالا رفت . جلوی اتاق اسکارلت ایستاد و آروم تقه ای به درب زد

-        اسکارلت توی اتاقت هستی.؟؟؟

اسکارلت که توی اون حال و هوا بیشتر ازهر زمان دیگه ای دلش میخواست سوزان کنارش باشه با شنیدن صدای اون سریع درب رو باز کرد و همونطور که گریه میکرد خودشو توی بغلش انداخت...سوزان با دیدن این حال اسکارلت اونو توی بغلش گرفت و آروم دستش توی موهای بهم ریخته اش فرو برد و نوازشش کرد ؛ داخل اتاق رفت و درب رو بست

-        هی هی آروم باش فسقلی من، نگران نباش حالش خوب میشه تو که میدونی اون خیلی وقته مریضه...

اسکارلت همونطور که گریه میکرد خودشو از آغوش سوزان جدا کرد و بینیش رو بالا کشید

-        کی.؟؟؟کی حالش خوب میشه.؟؟؟؟

و دوباره شروع کرد به گریه کردن...سوزان با تعجب ابروهاشو توی هم کشید و دوباره بغلش کرد

-        مگه به خاطر مامان کیسی نیست.؟؟؟؟اصلا تو برای چی داری گریه میکنی.؟؟؟؟

اسکارلت که تازه یادش اومده بود چرا کیسی با سرعت از اونجا رفته گریه اش بیشتر شد

-        اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه .... تازه یادم اومد حالش خیلی بده.؟؟؟

سوزان که گیج شده بود اون از آغوشش جدا کرد و بهش چشم دوخت دستشو دو طرف شونه اون گذاشت و آروم تکونش داد

-        اسکارلت یه لحظه آروم بگیر بگو ببینم چته که اینطوری داری زار میزنی .... من که نفهمیدم.؟!!!!!

اسکارلت با دستمال توی دستش اشکش رو پاک کرد و بینیش رو گرفت

-        اون پسره احمق فکر میکنه من با کیسی رابطه دارم هرچی از دهنش دراومد بهم گفت...

اینو گفت و دوباره شروع کرد به گریه کردن..سوزان که دیگه حسابی کلافه شده بود دستشو آروم توی پیشونیش کوبید و نفسشو با صدا بیرون داد

-        هوووووووف....اسکارلت یه لحظه آروم بگیر درست بگو ببینم این فکر احمقانه ی کدومشونه.؟؟؟؟

-        کیوجونگ....

سوزان که تازه متوجه دلیل رفتارای اونا شده بود پوزخندی زد و از سرجاش بلند شد ودستشو به کمرش زد

-        پس بگو دلیل این رفتاراشون چیه....احمقا..الآن حالیتون میکنم واسه اون کیو هم دارم وایستا الان درستش میکنم.

-        چیکار میخوای بکنی.؟؟؟

سوزان اخماشو توی هم کشید و به اسکارلت نگاه کرد

-        هرکاری که میخوام انجام بدم ... تو حق دخالت نداری الآن همه چیزو تموم میکنم.

بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون اومد پله ها رو دوتا یکی پشت سر گذاشت و خودش رو به سرعت پایین رسوند ؛پسرا هنوز دورهم نشسته بودنو تی وی نگاه میکردن عصبانی  به سمتشون رفت و نگاهی به دستاشون انداخت تا اینکه نگاهش روی دستای هیون جونگ ثابت موند ، به سمتش رفت و کنترل تلویزیون رو از توی دستاش بیرون کشیدو تلویزیون رو خاموش کرد..

هیون :

-        مگه مریضی دختره ی خل و چل زده به سرت چرا تلویزیون رو خاموش میکنی.؟؟؟؟

سوزان نگاهشو از تلویزون خاموش رو به روش گرفت و برگشت سمت پسرا و کنترل توی دستشو روی مبل کنار هیون پرت کرد...

-        حوصله جواب دادن به تو یکی رو دیگه ندارم....

اخم روی پیشونیش رو پرنگ تر کردو گوشه لبش رو به دندون گرفت چند ثانیه ای مکث کردو دوباره نگاهشو روی پسرا چرخوند

-        شماها پیش خودتون چی فکر کردین...هاااااان.؟؟؟؟؟چطور به خودتون اجازه دادین هر مدلی که دلتون خواست راجع به من و اسکارلت و کیسی فکر کنید.؟؟؟؟چرا فکر میکنید اون حتما با یکی از ما دونفر یه رابطه ی ...هووووف واقعا که از شما توقع چنین فکرایی رو نداشتم؛ به جای اینکه بپرسید فقط نگاه کردین و از روی دید خودتون در مورد ما قضاوت کردین .؟؟؟ هیچکدمتون هیچی نگفتین...شماها هیچی در مورد ما نمیدونید....

کیو جونگ که بیشتر از بقیه دلش میخواست  در مورد این موضوع بدونه با عصبانیتی که دست کمی از سوزان نداشت بلند شد و ایستاد

-        خب بفرمایید بگید تا ماهم بدونیم دورو برمون چه خبره.؟؟؟؟

سوزان دستاشو توی بغلش جمع کرد و با همون حالت چهره اش چرخید سمت کیوجونگ که سمت چپش ایستاده بود و با همون ولم صدای خودش جوابش رو داد

-        اون برادر منو اسکارلته و اینکه ....

هنوز حرفش رو کامل نکرده بود که با قهقه ی هیون جونگ ساکت شد و برگشت به سمت اون

-        برادر چه جالب شماها همه خواهرو برادرین اونم با اسم و رسمای مختلف.!!!!میگم کلا چند نفرین فکر کنم با نصف دنیا این رابطه رو داری نه.؟؟؟؟

سوزان در کمال ناباوریه هیون و بقیه با یه لحن آروم جوابش رو داد

-        شما 5 نفر واقعا برادرای خونی هستین.؟؟؟

با این سوالش سکوت پر معنای توی ویلا حاکم شد لبخند کمرنگی زد و دنباله حرفش رو ادامه داد

-        6 نفر .... ما 6 نفریم درست مثل شماها، 6تا دوست صمیمی که از بچگی با هم بزرگ شدیم و همیشه و همه جا پشت هم بودیم....منو کیسی از همه بزرگتریم و اسکارلت کوچکترین ....رابطه ماها اینقدر قوی و محکم بود که حتی برای دوام این رابطه و همیشگی کردنش رفتیم کلیسا پیش پاپ عظم اون بین ما پیمان خواهرو برادری رو اجرا کرد ... اون روز برای همیشه قسم خوردیم که همیشه پشتیبان همدیگه باشیم...کیسی از برادر خونی هم برای ماها بهتر بوده و هست ... حالا جواب سوالتون رو گرفتین جناب کیم...؟

هیچکدوم هیچ حرفی برای گفتن نداشتن سوزان نگاهی تاسف بار بهشون انداخت و با صدای ملایمی کیوجونگ  رو مخاطب خودش قرار داد و ازش خواست که دنبالش بیاد و به سمت پله ها رفت و جلوی آشپزخونه ایستاد...کیو جونگ هم در حالی که دستاشو توی جیب شوارش فرو برده بود اومد و رو به روش ایستاد

-        من ... معذرت میخوام  من نمیدونستم و ندونسته باعث شدم اسکارلت ناراحت بشه ... حالا چیکار کنم....!!!

سوزان لبخندی به چهره گرفته اش زد و دستش رو روی شونه اش گذاشت

-        هی این قیافه چیه به خودت گرفتی.؟؟؟ دیگه نمیتونم هیچی نگم هم تو برام عزیزی هم اسکارلت نمی تونم ببینم هر جفتتون اینقدر احمقین که فقط وایسادینو از دور همدیگه رو تماشا میکنین و هیچکدومتون هیچ حرکتی نمی کنید....

کیو جونگ گیج از حرفای سوزان سرشو بالا آورد و توی چشماش خیره شد

-        منظورت چیه.؟؟؟

با هر کلمه ای که سوزان میگفت کیو بیشتر به فکر فرو میرفت؛ با دقت داشت به حرفای سوزان گوش میکرد که یک لحظه نگاهش به چشمای عصبی اسکارلت که پایین پله ها پشت سر سوزان ایستاده بود افتاد؛سوزان مسیر نگاه کیو رو دنبال کرد. اسکارلت با چشمایی که اشک توش خونه کرده بود به سوزان نگاه میکرد ، خواست که از پله ها بالا بره اما کیو سریع به سمتش هجوم برد و مچ دستش رو گرفت و اونو دنبال خودش از ویلا بیرون برد...اسکارلت با اعتراض سعی داشت مچ دستش رو آزاد کنه اما زورش به اون نمیرسید...کشون کشون دنبالش میرفت گاهی خواهش میکرد تا دستاش رو ول کنه گاهی هم بهش بد و بیراه میگفت...برای لحظه ای تمام توانش رو جمع کرد و دستش رو با شدت از دستای اون بیرون کشید

-        بسه دیووونه ولم کن...

کیو جونگ اخماشو توی هم جمع کرد و یه قیافه حق به جانب به خودش گرفت و چرخید سمتش

-        چرا وقتی داشتم اشتباه فکر میکردمو اون حرفا رو بهت میزدم هیچی نگفتی...چرا از خودت در مقابل فرای من دفاع نکردی .... چرا نگفتی کیسی برادرته..؟؟!

-        برای چی باید بهت میگفتم به توچه آخه مگه تو فضول منی...؟!

-         آره من فضولم .... وقتی اونطوری تو بغلش لم میدم انتظار داری چه فکری بکنم.؟؟؟؟

-        من نمیدونم اصلا به تو چه ربطی داره.؟؟؟چه فرقی میکنه حالا دوست پسرم یا برادرم هرطور که دلت میخواد فکر کن ....

کیو چشمشو روی هم گذاشت تا کمی آرومتر بشه و بعد با یه لحن ملایم سوالی رو برای اسکارلت زمزمه کرد

-        تو منو دوست داری.؟؟؟؟

با بیرون اومدن این سوال از دهن کیوجونگ اسکارلت رنگ نگاهش عوض شد؛ نمی تونست انکارش کنه با سماجت بغضی که به گلوش هجوم آورده بود رو پس زد خواست که برگرده اما کیو مانعش شد بازوش رو گرفت و اونو به سمت خودش چرخوند

-        چرا ساکت شدی..چرا چیزی نمیگی...چرا داری ازم فرار میکنی...؟؟؟؟

اسکارلت نگاه پر از اشکش رو گرفتو روش رو برگردوند...دیگه بیشتر از این طاقت نیاورد و نتونست احساسش رو کنترل کنه مخصوصا حالا که سوزان تقریبا همه چی رو گفته بود بازوشو از دستای کیو بیرون کشید و کمی ازش فاصله گرفت

-        چی بهت بگم....بگم چند ساله عاشقتم و شب و روزم شدی تو...بگم قلبم تو دستات اسیره ... اونوقت چیکار میکنی عاشقم میشی...دلت برام میسوزه .... یا نصیحتم میکنی که این عشق پوچه...نه جونم من فردا از اینجا میرم اینطوری هم تو راحتتری هم بقیه...اصلا اومدن من از اولشم اشتباه بود...

قدم برداشت تا از اونجا دور بشه اما زودتر از اون کیو به سمتش رفت و اونو سمت خودش برگردوند و بهش نزدیک شد باورش نمیشد که اسکارلت هم اونو دوست داره قلبش به تپش افتاده بود  دستشو لای موهاش برد ونگاهی به چشماش کرد لبهاشو روی لبهای اون گذاشت و آروم لب پایینشو به بازی گرفت...دستشو دور کمرش حلقه کرد و اون بیشتر به سمت خودش کشید بعد از چند ثانیه لبهاش رو از لبهای اسکارلت جدا کردو سرشو به سینه اش چسبوند

-        تو هیچ جا نمیری هیچ جا به جز توی قلب من ....

 

 

 

 



طبقه بندی: Ice pride،

تاریخ : دوشنبه 21 اردیبهشت 1394 | 11:48 ق.ظ | نویسنده : proshat | نظرات

هدایت به بالای صفحه