سلام خوشگلای خودم
خوبید .. خوشید .. روزگار به کامه
خب خانوم خوشگلا این هفته داستان رو من براتون میزارم
چون اسکارلی نتش قطع شده و کلا این هفته نمیتون بیاد
پس این هفته 
نینجا و ضربان جادو
رو ندایم..اما اسکارلی قول داده هفته دیگه دوقسمت براتون up کنه
منم کم و بیش در خدمتتون هستم و قول میدم هرچه زودتر داستان 
Ice Pride
رو هم براتون بیارم
خب زیاد حرف نمیزنم فقط این قسمت یکم کم شده 
امیدوارم قسمت بعد بتونیم جبرانش کنیم
....



هیون پروشات رو روی صندلی نشوند کتش رو درآورد وروی شونه اون انداخت خودشم کنارش نشست و تکیه گاهش شد..چند دقیقه بعد پروشات تکیه سرش رو از شونهای هیون گرفت اما به خاطر سردرد بدی که داشت دستشو روی سرش گذاشت وصورتشو توی هم جمع کرد...هیون دستشو دور اون حلقه کرد و خواست که بهش تکیه بده اما پروشات دستشو پس زد 
- نمیخوام حالم خوب نیست میخوام برم خونه..
 دستشو کنارش گذاشت و خواست که از سر جاش بلند بشه اما نتونست روی پاهش بایسته و توی بغل هیون افتاد..اونم روی دستاش بلندش کرد و به سمت بیرون از محوطه و مراسم حرکت کرد.. درب ماشین و باز کرد و اونو روی صندلی جلو خوابوند و کتشو روی بازوهای اون انداخت و خودش پشت رل قرار گرفت و راه افتاد....چند دقیقه ای جلوی خونشون ایستاد و همونطورکه فکر میکرد به پروشات خیره شد تصمیمشو عوض کرد و به سمت خونه خودش حرکت کرد..ماشینو توی پارکینگ گذاشت و پیداه شد درب سمت پروشات رو باز کرد و یه دستشو زیر زانوهاش انداخت و بلندش کرد و از پله های جلوی درب وردی بالا رفت بعد از باز کردن درب اونو توی اتاق خودش برد اونو روی تخت خوابوند و بیرون اومد ..از داخل جعبه داروها یه شیشه محلول بیرون آوردو با آب مخلوطش کرد دوباره توی اتاق برگشت همه اشو به خورد پروشات داد و منتظر شد.. به چند دقیقه نکشید که پروشات دستشو روی دهنش گذاشت و سعی کرد بلند بشه..هیون کمکش کرد و اونو به سمت سرویس داخل اتاق برد و خودش داخل اتاق برگشت..از داخل کمد لباساش یه پیراهن بیرون کشید و دوباره به سمت حمام رفت دربشو نیمه باز کرد و لباس رو داخل برد
- بیا اینو بپوش لباس خودت هم کثیف شده هم شب نمیتونی با اون بخوابی...
پروشات با وجود بالا آوردن تمام محتوای معدش باز هم اینقدر توی خوردن زیاده روی کرده بود که اصلا متوجه اطرافش و یا اینکه کجاست و پیش کیه نبود.. لباس رو از هیون جونگ گرفت و پوشید و بعد ازاینکه چند دقیقه ای رو با شیرآب کلنجار رفت تا بازش کنه آبی به صورت رنگ پریده اش زد و بیرون اومد..نگاهی گیج و نامفهوم به اطرافش انداخت و به خیال اینکه توی اتاق خودشه طبق عادتش خودشو دمر روی تخت انداخت و با پاش پتو رو بالا آورد و روی خودش کشید و خوابید...هیون که برای آماده کردن اون یکی اتاق برای اون بیرون رفته بود وقتی برگشت با دیدن پروشات که روی تختش خوابیده بود اخم کمرنگی به پیشونیش انداخت و کنارش رفت و صداش زد
- آهای فلفلی بلند شد برو توی اون یکی اتاق بخواب اینجا اتاق منه..من فقط باید روی تخته خودم بخوابم پاشو ببینم..
پروشات که اصلا متوجه هیون نبود بدون باز کردن چشمش دستشو روی بالش کناریش زد و با هیون هم کلام شد
- بیا...بیا اینجا بخواب بازم از تاریکی ترسیدی..بیا عشقم بیا تو جیگر خودم بخواب..
هیون که با شنیدن این جملات از دهن پروشات چشماش چهارتا شده بود از سر درماندگی نفسشو با صدا بیرون داد و موهای خودشو بهم ریخت
- هووووووووووف...تقصیر خودته دلت براش سوخت حالا هم بکش...ولی به من اصلا مربوط نیست فلفلی من باید روی تخت خودم بخوابم..
لباسشو عوض کرد و روی تخت کنار پروشات دراز کشید..اما با این تفاوت که پروشات زیر پتو خوابیده بود و هیون روی پتو خوابید و یه پتوی دیگه روی خودش کشید....صبح با احساس سرمایی که به پوستش میخورد چشماشو تانیمه باز کرد اما به خاطر سردردی که هنوز داشت دوباره چشماشو روی هم گذاشت و پاهاشو توی شکمش جمع کرد اما هنوز هم سردش بود همونطور با چشمای نیمه باز و خواب آلود روی تخت نشست و دستشو روی تخت برای پیدا کردن پتو و کشیدن روی خودش تکون داد و یه گوشه از اونو گرفت و کشید اما از بس سنگین بود نتوست اونو روی خودش بندازه اخمی کرد و با همون حال گیج شروع کرد به غرغر کردن
- یاااااااااا اسکارلی تو باز اومدی روی تخت منو خودتو ساندویچ کردی..پاشو...پاشووووووووووو پتومو بده...
دستشو روی اون گذاشت و شروع کردبه تکون دادنش.. هیون به خاطر تکون های زیاد پروشات چشماشو تا نیمه باز کرد و سرشو از پتو بیرون آورد
- چیه دختره دردسر ساز اون از دیشبت که اومدی روی تخت من.. اینم از الان که نمیذاری بخوابم...اه..
دوباره سرشو زیر پتو برد وچشماشو بست.. پروشات چند دقیقه بهش نگاه کرد و با فهمیدن اینکه اون هیون جونگه چشماش از شدت تعجب کامل باز شد و نگاهی به اطرافش انداخت .. تازه فهمید که توی خونه هیون جونگ و توی اتاق اونه ..هرچی فکر کرد به یاد نیاورد که چطوری اینجا اومده نگاهی به خودشو لباس توی تنش انداخت ؛با دیدن لباس اون توی تن خودش و فکری که به ذهنش خطور کرد دستشو روی بدنش گذاشت وبعداز جیغ کشیدن شروع کرد به مشت و لگد زدن به هیون جونگ
- پسره منحرف بیشعور تو چیکار کردی با من هاان..برای چی من اینجا این مدلی توی خونه تو و روی تخت تو هستم..؟؟؟ یاااااااااااا بلندشو ببینم کیم هیون جونگ من زنده ات نمیزارم...
هیون جونگ که حالا به خاطر جیغ کشیدن پروشات و مشت و لگدهایی که بهش میزد بدخواب شده بود با همون چشمای بسته بلند شد و روی تخت نشست...اما با بیدارشدنش پروشات هنوز هم دست بردار نبودو غرغرکنان به زدن اون ادامه داد...هیون که دید اون یه ریز مشغول حرف زدنو غرغر کردن و اصلا مهلت حرف زدن بهشو نمیده با یه حرکت سریع بالش زیر سرشو برداشت و با یه جهش اونو روی دهن پروشات گذاشت و روی شکم اون قرار گرفت و دوتا دستاش رو بالای سرش مهار کرد و بدون نگاه کردن بهش این دفعه اون شروع کرد به حرف زدن و تعریف کردن اتفاقات دیشب، و دلیل بودن اون توی خونه خودش..با تموم شدن حرفاش بالش رو از روی دهنش پروشات برداشت وسرشو پایین تر آورد تادوباره چیزی بهش بگه اما با دیدن پروشات توی اون وضعیت و مشخص بودن بدنش به خاطر بالا و پایین بستن دکمه های لباسش حرف توی دهنش موند و خیره بهش نگاه کرد...پروشات که حالا متوجه دلیل بودنش توی خونه هیون جونگ شده واینکه هیچ اتفاقی بینشون نیوفتاده شده بود ساکت و آروم روی تخت خوابیده بود و به هیون نگاه میکرد.. فقط به خاطر نزدیک بودن بیش ازحد هیون بهش و بالا رفتن ضربان قلبش تند تند نفس میکشید؛ که به خاطرهمین تند تند نفس کشیدنش وبالا و پایین رفتن قفسه سینه اش و برخورد داغ نفس هاش به صورت هیون داشت حال اون رو متغیر میکرد..هیون جونگ برای چند ثانیه طولانی چشماشو روی هم گذاشت تا بتونه خودشو در مقابل چیزی که جلوش بود کنترل کنه بعد از آروم کردن نفس هاش چشماشو باز کرد و بدون نگاه دیگه ای به پروشات سریع از روی شکمش بلند شدو از اتاق بیرون رفت...
»::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«
ماشین رو پارک کرد و پیاده شد با لبخند به لب به اون که  کنار دریاچه ایستاده بود و متوجه ی اطرافش نبود نگاه کرد دفعه ی قبل هم که کیو میخواست گردنبندش رو بهش بده باهاش همینجا قرار گذاشته بود واقعا منظره ی زیبا و فوق العاده ای داشت به سمتش رفت و از پشت بغلش کرد بدون اینکه برگرده دستای اونو گرفت آروم روی پنجه بلند شد و بوسه ای به گردنش زد
_ : خب بگو ببینم این جناب خرس مهربون چیکارم داشته که منو خیلی سریع احضار کرده
کیوجونگ لبخندی زد و به سمتش برگشت : هیچی دلش واست تنگ شده بود 
_ : منکه از دیروز صبح تا شب ور دلت بودم
لپشو کشید و اونو به آغوشش فرو برد : اسکارلی ... میخوام بیام با خانواده ات صحبت کنم
سریع از بغلش بیرون اومد و گفت : نه نمیشه
_ : چرا آخه ... تا کی قرار یواشکی همدیگه رو ببینیم ؟؟
حرفی برای گفتن نداشت سرش رو پایین انداخت و به نقطه ای نا معلوم خیره شد میدونست حق با کیوجونگه آروم لب زد
_ : امروز تولد دنیله ... من الان میخوام برم بیمارستان ... پدرم شرکته میتونی بری اونجا باهاش صحبت کنی
کیوجونگ قدمی به سمتش برداشت و دستشو زیر چونه ی اون گذاشت و سرشو بالا آورد
_ :  فوق فوقش اگه راضی نشدن میدزدمت
با این حرفش اسکارلت نتونست جلوی خودشو بگیره و بلند زد زیر خنده کیوجونگ هم خندید و بوسه ای به پیشونیش زد
_ : نخند وروجک جدی میگم میام میدزدمت ... بعدشم میبرمت یه جایی که دست هیچ کس به همون نرسه
_ : اونوقت چجوری میخوای این کارو بکنی
_ : اینجوری
دستشو زیر پاهای اسکارلت انداخت و اونو بلند کرد و روی دوشش گذاشت و به سمت ماشین اسکارلت رفت خودش پشت رول  نشست و اسکارلت رو هم به زور روی پاش نشوند ... همونطور که از خنده اشکش در اومده بود بریده برید گفت
_ : دراز بی خاصیت ... ولم کن
_ : نچ ولت نمیکنم
دستشو لای موهای اسکارلت فرو برد و لبهاشو به لبهای اون چسبوند شروع به بوسیدنش کرد اسکارلت هم با رضایت خاطر جواب بوسه هاشو داد بعد از مدتی از هم جدا شدن و لبخندی بهم زدن اسکارلت از روی پاهای کیوجونگ بلند شد و خودشو روی صندلی کناری پرت کرد کیو جونگ هم ماشینو روشن کرد تا به راه بیافته اسکارلت با تعجب به سمتش برگشت
_ : چیکار میکنی ؟؟
_ : مگه نمیخواستی بری دیدن دنیل
_ : آره ... ولی مگه تو هم میخوای بیای
_ : اوهوم اول با هم میریم شرکت تا من با پدرت صحبت کنم بعدشم میریم دیدنی دنیل
_ : آخه اینجوری که نمیشه
کیوجونگ لبخندی به روش زد و دنده عقب گرفت : چرا نشه
_ : پس ماشین خودت چی ؟؟
_ : زنگ میزنم یکی بیاد ببرتش
حسابی استرس گرفته بود اما ترجیح داد سکوت کنه بالاخره که باید تکلیف اونم مشخص میشد وقتی هردوشون همدیگه رو دوست داشتن دلیلی نداشت زندگی رو به کام هم زهر کنن..
»::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::«
هیون بعد از بیرون اومدن از اتاق برای اینکه بتونه ذهن خودشو منحرف کنه توی آشپزخونه خودشو با درست کردن قهوه و آماده کردن میز صبحانه مشغول کرد؛ کاری که توی این چند سال زندگی مجردی و دور از خانواده اش انجام نداده بود..میز مفصلی رو چید ونشست.. خودشم از اینکه تمام اینا رو خودش تنهایی آماده کرده متعجب بود لبخندی زد ومشغول خوردن قهوه اش شد...پروشات که بعد از بیرون رفتن هیون جونگ برای بهتر شدن حالش رفته بود تا دوش مختصری بگیره، درحالی که حوله هیون جونگ رو به تن کرده بود اومدو روبه روی هیون نشست.. هیون که داشت با خیال راخت قهوه اش رو میخورد با دیدن حوله اش توی تن اون قهوه توی گلوش پرید و شروع کرد به سرفه کردن..برای آروم کردن سرفه هاش چندتا ضربه به سینه خودش کوبید و اخماشو توی هم کشید
- آهای فلفلی برای چی حوله منو پوشیدی...انگار خوشت میاد هرچیزی که ماله من هستو صاحب بشی..؟؟؟
پروشات با یه قیافه کاملا بی تفاوت لیوان آب پرتقال جلوی هیون رو برداشت و بعد از خوردنش به هیون نگاه کرد و شونه اشو بالا انداخت
- خب لباس نداشتم بپوشم...هرچی هم صدات کردم جوابمو ندادی منم اینو از کمد داخل حمام برداشتمو پوشیدم..
- خب به من چه که لباس نداری حق نداشتی حوله منو بپوشی اونم بی اجازه...
پروشات مستقیم به چشمای هیون خیره شد و برای مسخره کردن هیون لبخند دندون نمایی به چهره اش پاشید وانگشت اشاره اشو بالا آورد 
- آقا اجازه من حولتونو پوشید... پسره بی معنی دارم بهت میگم هرچی صدات زدم جواب ندادی...وگرنه خیلی خوشم نمیومد حوله تورو بپوشم..اصلا تقصیر خودته برای چی دیشب منو آوردی اینجا حالا من چیکار کنم هیچ لباسی ندارم بپوشم..تازه تا یک ساعت دیگه هم باید توی شرکت باشیم انگار یادت رفته با وکیل قرار داریم...
بعد یه قیافه جدی به خودش گرفت و به صندلیش تکیه داد...هیون بدون زدن هیچ حرفی از روی کلافگی چند دقیقه ای سرشو پایین انداخت وبعدش با یه نگاه عصبی به پروشات که حالا مثل دختر بچه ها بلاشو آویزن کرده بود و با ناخنش ور میرفت انداخت و ازسرجاش بلند شد و از خونه بیرون رفت..پروشات بی تفاوت ابروشو بالا انداخت و مشغول خوردن صبحانه شد چند دقیقه بعد هیون درحالی که یه پک خرید توی دستش بود کنارش ایستاد و اونو روی میز گذاشت
- بیا اینم لباس برو بپوش...
پروشات لقمه ای که توی دهنش بود و قورت داد و بعد از خوردن آخرین ذره آب پرتقالش بلند شد و سرشو نزدیک اون پک برد تا ببینه چی توشه دستشو داخلش برد قسمتی از اون لباسو بیرون آورد
- این همون لباسی نیست که برای اون ایکبیری خریدیو اون ...
با دوباره به خاطر آوردن اون روز حرفشو ناتموم گذاشت و از اون فاصله نزدیک اخماشو توی هم کشید و به هیون نگاه کرد...هیون نگاهشو از اون گرفت و بعد برداشتن فنجون قهوه اش برای اینکه پروشات لبخندشو نبینه پشت به اون ایستاد 
- حالا که گیره توی ایکبیری اومد..
پروشات با حرص دندوناشو روهم ساییدو برای دوباره تکرار نشدن اون ماجرا بدون زدن هیچ حرفی به هیون جونگ پک لباس رو برداشت و به سمت اتاق هیون رفت و بعد از برداشتن کیف دستیش به سمت اون یکی اتاق رفت ...جلوی آیینه ایستادوموهاشو که به خاطر تافت و پل هایی که از شب قبل توی مهاش بود و به خاطر دوش گرفتن حالا حالت موج دار و فر به خودش گرفته بود و همونطور با دست مرتبش کرد..با همون چندتا وسایل آرایشی که توی کیف دستیش بود آرایش ملایمی کرد و سراغ لباس رفت بعد از پوشیدنش جلوی آیینه ایستاد و لبخندی تحویل خودش داد
- دیدی کیم هیون جونگ..آخرش  این مال من شد ...گوهر به گوهر آمد باز..




طبقه بندی: ♪♪ ParaDox ♪♪ Compeleted، 

تاریخ : یکشنبه 17 آبان 1394 | 11:31 ق.ظ | نویسنده : proshat | نظرات
.: Weblog Themes By Scarlett_501501-1.Mihanblog.com :.


ابزار هدایت به بالای صفحه